26- رفته بود سپاه . سعي ميکرد آنجا را سروسامان بدهد. وقتي ديدمش گفتم: اصلاً معلوم هست کجايي؟ گفت: ما بايد بيشتر از اين ها آواره باشيم.
قبل از اين که امام بيايد گفته بود فکر مي کنين اگه امام بياد کار تمومه؟ نه خير! تازه اول کاره.
مي گفتند: دنبال رياسته.
گفت: من دارم مي رم کردستان. هرکي مي آد. بسم الله
27- هرجا که بود مثل بقيه بود؛ خورد و خوراکش؛ لباس پوشيدنش خوابش، کارش، جنگيدنش. اصلاً احساس نمي کردي که او فرمانده است و تو زيردستش هستي. مي گفت: من يه خدمتگذار کوچيکم بين خدمت گذارهاي بزرگتر.
خودش را از همه کمتر مي دانست. فيلم در نمي آورد. واقعاً اين جوري بود.
28- درس دانشگاه که نخوانده بود. امام که سخنراني مي کرد نکته هايش را يادداشت مي کرد. اينها مي شد استراتژي سپاه کردستان.
29- آمدم پيش بروجردي گفتم اومده ام اين جا کار کنم چه کار کنم؟ دوست داشتم اسلحه بدهد دستم بگويد آنها را مي بيني آن روبرو را ؟ بزن.
گفت: برين قاطي مردم کمکشون کنين اين گروهک ها رو بشناسن اين کردها اسلحه ناموسشونه. نگذارين ديگران از اين خصلتشون سوءاستفاده کنن.
30- مي گفت: اين کار بايد پيش بره، درست. اما کار که تموم بشو نيست. حواستون باشه خلاف قاعده و قانون و اسلام و مسلموني کار نکنين. هدف وسيله رو توجيه نمي کنه.
31- جنازه يکي از کومله ها افتاده بود روي جاده راننده هم نديده بود رفته بود روش وقتي ديده بود خيلي ناراحت شده بود. گفته بود: دشمنتون هست که باشه اين که ديگه مرده بود.
32- داشتيم کارتون نگاه مي کرديم. يک هو گفت: بي سيم کو؟ بدينش به من!
جاخورديم گفتيم: بي سيم ميخواي چي کار ؟ گفت ميخوام يادشون بدم چه کار کنن.
آدم خوب هاي کارتون را مي گفت!
33- هر وقت طرح پاکسازي منطقه اي رو بهش مي داديم، گوش مي کرد مي گفت بگيد ببينم چند نفر از مردم و عشاير مسلح ميشن بجنگن؟ اگر مي گفتيم هيچي، مي گفت: نمي خواد اينجا فعلاً پاکسازي لازم نداره.
مي گفت: خود اين مردم بايد مسلح بشن.
34- جمعشان کرده بود. اسمشان را گذاشته بود پيشمرگان کرد مسلمان. مي گفت اگه بين خودتون کسي رو که سابقه خوبي نداره اهل اذيت و آزار مردمه مي شناسين عذرش رو بخواين. من حاضر نيستم به اسم انقلاب به کسي ستمي بشه.
وقتي اسلحه داد دستشان خيلي ها مخالفت کردند مي گفتند کردها سر پاسدارها رو ميبرن اين به کردها اسلحه ميده!
همين کردها دويست نفر شهيد دادند. مي گفتند ما فقط به خاطر اينه که مونده ايم.
35- رئيس چريکهاي فدايي ده سال توي شوروي آموزش ديده بود. وقتي بروجردي آمده بود کردستان، طرف گفته بود اينا يه مشت بچه ان امکان نداره کاري از پيش ببرن. ما با کلي تشکيلات و تجربه نتونستيم اينا چي ميگن؟
36- دره را گرفته اند دارند مي روند پايين. محمد پشت بي سيم داد ميزند. جريان چيه؟
ميگويم گوش به حرف من نمي دن.
فرياد مي زند اين جا اُحُده. نکنين اين کار رو.
فرياد،فرياد، فرياد مي گويد: براي رضاي خدا، براي رضاي پيغمبر… به خاطر بروجردي
بچه ها هنوز دارند مي آيند پايين. بعد هم بي سيم قطع مي شود.
37- گروه گروه نشسته بودند تا بروجردي بيايد. بريده بودند آمده بود با تک تک اين ها حرف مي زد. گفت گروه گروه بشينين ببينم چي ميگين؟
کار گروه اول که تمام مي شد، مي رفت سروقت گروه دوم، دور که کامل شده بود، انگار اصلاً اتفاقي نيفتاده بود خنده بود و بگو و بخند.
38- آمد کنار قبضه، گفت کجا را مي زني؟
خمپاره چي زياد دقت نمي کرد، عوضش محمد هر گلوله را که مي زد، سرک مي کشيد، ببيند کجا مي خورد اگر نزديک روستا مي خورد، مي گفت نزن به مردم زدن فايده نداره ما نيومده ايم اين جا مردم را بزنيم.
از آن طرف آنها مدام مي زدند ترکش خمپاره که بود باد هم مي آمد. بچه ها مچاله شده بودند توي خودشان که ترکش نخوردند او انگار نه انگار بلند مي شد، مي گفت کجا خورد؟ نزن … يک کم اين طرف تر… آها … حالا شد .
39- مي گفتند سپاه هر جا بره قتل و غارت راه مي ندازه.
زور هم داشتند. حاکم شرع کردستان را تهديد کرده بودند گفته بودند اگه برادر فلان وزير که بازداشته آزد نشه دودمانت رو به باد ميديم. حکم دادگاه را برگردانده بودند. حاکم شرع هم استعفايش را داده بود، رفته بود. محمد يکي را فرستاده بود پيش امام گفته بود مي ري پيش امام بدون حاکم اين شرع اينجا برنميگردي.
40- يکي از اين دموکرات ها را اعدام کرده بودند خانواده اش آمده بودند توي سپاه داد و فرياد ميکردند رفته بود گفته بود چي ميگين شما؟
حرف هايشان را شنيده بود جوابشان را هم داده بود. آمده بودند بيرون گفته بودند با اين که دشمن ماست ولي هرچي فکر ميکنيم نميتونين بگيم آدم بديه. وقتي مي آييم پيشش، نمي توانيم حرف نامربوط بزنيم.
41- توي جو آن روز کردستان خنده رو بودن واقعاً نوبر بود. مسئول باشي و با آن سر و ريش بور و آشفته هزار تا کار بر عهده ات باشد و هزار جاي کارت لنگ بزند و هزار جور حرفت بهت بگويند و هر روز خبر شهادت يکي از بچه هايت را برايت بياورند و چند بار در روز بخواهي نفراتت را از کمين ضد انقلاب دربياوري و نخوابي و نقشه بکشي و سازماندهي بکني و دست آخر هنوز بخندي واقعاً که هنر مي خواهد بعضي از بچه ها توي اوقات استراحت جدول درست مي کردند توي يکي از اين جدول ها نوشته بود مردي که هميشه مي خندد… جوابش يازده حرف بود يکي با مداد توش نوشته بود محمد بروجردي.
بقيه هم ياد گرفته بودند از اين جدولها دست مي کردند. مي نوشتند توپ روحيه، مسيح کردستان، باباي بسيجي ها …
42- گفتم بايد بيايي از نزديک نشانت بدهم کجاها را گرفته ايم. گفت: حرفي نيست.
توي راه باران مي آمد. ماشين گير کرده بود توي گل. آمد پايين، گفت امروز اين جاها را گل کرده اي، بعد ما رو آورده اي؟
برگشتني يک دسته کبک نشسته بود روي برف هاي کنار جاده. داد زد گفت: اَ ببين چه گنجشک هاي بزرگي! يکي گفت: اينا گنجشکن؟ کبکن.
گفت: به هه! يعني ما فرق کبک و گنجشک را نمي دونيم؟
43- مي گويد: به محض اين که راه باز شد خبرم کن.
مي گويم: حاجي باز شد.
از جا مي پرد مي دود بين بچه ها مي گويد اول آب. يالا سه روزه بچه ها بي آبن. زود!
دبه ها را مي گذارم زمين استراحت کنم فکرمي کنم کوتا قله؟!
از راه مي رسد با دبه هاي پر آب از کنارمان رد مي شود مي گويد: چرا وايسادين بر و بر منو نگاه ميکنين؟ قله اون طرفه. اوناها.
44- سه نفرند مي گويند پايگاه درمان سقوط کرد. از صد و بيست نفر فقط ما توانستيم فرار کنيم. مي گويند: چهل و پنج نفر شهيد، بقيه اسير…
صداي بي سيم در مي آيد کومله ها آمده اند روي خط ما. مي گويند منتظر باشين بقيه رو هم ميگيريم از تون.
ميگويم: پدرت را درمي آورم پوست از کلمه همه تون ميکنم. محمد مي گويد: اين جوري حرف نزن درست نيست. مي گويم دري وري ميگه. کومله است نميشنوي؟
ميگويد عيب نداره! تو درست صحبت کن.
45- مي گويم وضع خرابه همه دارن کشته ميشن. مي گويد براي چي خرابه؟ الان خودم رو مي رسونم.
چهار پنج نفر بيشتر نيستيم. گريه ام مي گيرد. فکر مي کنم ميخواد دلداريم بده! داد ميزنم: يه کاري بکن! مي گويد: اومدم.
نگاه که ميکنم بالاي سرم است. صدايش اما از توي بي سيم مي آيد مي گويد بلند شو ادا درنيار. طوريت نشده که!
گراي دشمن را داد توپخانه. گفت بزنين.
ازکمين درآوردمان. سوار جيپش شد، رفت.
46- سربازها يک سال توي منطقه مانده بودند طاقتشان طاق شده بود قرار گذاشته بودند هر کس بخواهد دوباره با حرف نگهشان دارد با تخم مرغ و سيب زميني بزنندش.
بسم الله را که گفت، يک عده داد زدند ما مرد جنگ نيستيم.
يک نفر هم داد زد تکبير…
هرچه گفت هو کردند خسته شد. گفت: آقا ده دقيقه استراحت.
گفت هرکه ميخواهد برود، برود هرکه هم … من.
… بيايد و بگويد هرکه ميخواهد برود … که ماندند ديگر ماندند .
47- بچه ها را براي نماز صبح بلند مي کرد، مي خواند:
اي لاله خوابيده چو نرگس نگران خيز
از خواب گران خواب گران خواب گران خيز
مي گفت: اگه آيه آخر سوره کهف رو بخونين هر ساعتي که بخواين بيدار ميشين.
آمد بالاي سرم گفت مگه آيه رو نخوندي؟
گفتم: چرا؟
گفت: پسر چرا دير بلند شدي؟
درست موقع اذان بود. گفتم نيت کرده بودم سر اذان بيدار بشم که شدم.
خنديد و گفت: مرد مومن اين رو گفتم براي …
گفتم: حاجي ما خوابمون سنگينه… بشيم بايد کل سوره کهف رو بخونيم.
48- دادستان جديد مي خواست ميخ را محکم بکوبد. بروجردي کار داشت باهاش. پشت در دادستاني معطلش کرده بود.
گفتم: يه روايتي هست که ميگه اذالتبست عليکم الفتن فعليکم بالقران.
گفت: عجب چيز خوبي گفتي. بارک الله!
قرآن را باز کرد و خواند من راه رفتم او خواند بد و بي راه گفتم او خواند. گفتم: بلند شو بريم.
او خواند. گفتم سه ساعته فرماندهي عمليات کردستان را پشت در معطل کرده.
گفت: جوش نخور يه روايتي هست …
شروع کرد همان روايت را براي خودم گفت. گفت: بشين قرآن بخون. گفتم فکر ميکنه کيه؟
گفت قرآن بخون.
عصباني شده بودم گفتم: اين يارو خيلي عوضيه بايد کتکش زد بايد يه بلايي سرش آورد.
گفت: باباجون بيا بشين قرآن بخون!
دوباره ديدمش گفت آقاجون دستت درد نکنه هر وقت ناراحت بودم مي رفتم سراغ سيگار با اون روايت ترکش کردم .
49- مي گويد برايم يه کار ميکني؟
مي گويم چه کار؟
مي گويد بيا بشين ببين درست قرآن ميخونم؟ خيلي وقته پيش کسي نخونده ام بيا.
50- دو روز بود با ارتشي ها بحث مي کرد هيچ جاي مناسبي پيدا نشده بود بچه ها هنوز داشتند نقشه ها را مي گشتند گفت نقشه ها رو جمع کنين بخوابين، يه طوري ميشه ديگه!
از خواب که بلند شدم گفت: ميدوني قره داغ کجاست؟
گفتم: نه.
همه را بلند کرد گفت بگرديد، روي نقشه پيداش کنين.
توي جلسه با ارتشي ها گفته بود قره داغ! پايگاه بايد اونجا باشد!
لام تا کام حرفي نزده بودند فقط گفته بودند عاليه! قبول.
گفتم: ناقلا! قره داغ رو از کجا آوردي؟
گفت: قبل از خواب توسل کردم گفتم خدا جون ما که کاري از دستمون برنمي آد خودت يه راهي بذار پيش پامون.
توي خواب يک نفر بهم گفت چرا بچه ها رو معطل ميکني؟ قره داغ، پايگاه بايد اونجا باشد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت توسط حسین
|
|