|
برای دیدن بقیه خاطرات از آرشیو موضوعی استفاده کنید.
|
اشاره: غلامحسین افشردی،حسن باقری نام مستعار این شهید بزرگوار بود.
1- بچه را لا پنبه گذاشتند . آن قدر ضعیف بود که تا بیست روز صداش در نمی آمد . شیر بمکد. برای ماندنش نذر امام حسین کردند. به ش گفتند « غلامِ حسین.»باید نذرشان را ادا می کردند. غلام حسین دو ساله بود که رفتند کربلا.
2- آمده بود نشسته بود وسط کوچه . نمی شد بازی کرد. هر چی چخه کردیم و با توپ پلاستیکی و سنگ زدیم ، نرفت غلام حسین رفت جلو . نفهمیدیم چی گفت ، که گذاشت رفت.
3- کلاس هشتم بود. سال چهل و هشت ،چهل و نه . فامیل دورشان با چند تا بچه ی قد و نیم قد از عراق آواره شده بود. هیچی نداشتند ؛ نه جایی ، نه پولی . هفت هشت ماه پا پی صندوق دار مسجد لرزاده شده بود. می گفت« بابا یه وام بدین به این بنده ی خدا هیچی نداره . لا اقل یه سرپناهی پیدا کنه گناه داره. » حاجی هم می گفت « پسرجون ! وام میخوایی ، باید یه مقدار پول بذاری صندوق. همین.» آن قدر گفت تا فامیل پول گذاشتند صندوق . همه را بدهکار کرد تا یکی خانه دار شد.
4- سر راه مدرسه رفتیم کتاب فروشی .هرچی پول داشت کتاب خرید. می خواند؛ برای دکور نمی خرید.
5- سال آخر دبیرستان بود. شب با مهمان غریبه ای رفت خانه شام به ش داد و حسابی پذیرایی کرد. می گفت «ازشهرستان آمده. فامیلی تهران نداره. فردا صبح اداره ی ثبت کار داره. می ره »دلش نمی آمد کسی گوشه ی خیابان بخوابد.
6- دوست های هم دانشگاهیش را برده بود باغ دماوند. تابستان گرم و جوان های شیطان. باید بودی و می دیدی چه بلایی سر خانه و زندگی آمد . آب بازی کرده بودند همه ی رخت خواب های سفید و تمیز مامان زرد شده بود .
7- خیلی مواظب برادر کوچکش ،احمد ،بود. نامه می نوشت، تلفن می کرد، بیش تر باهم بودند. حرف هاش را گوش می کرد. گردش می رفتند. در دل می کردند. همیشه می گفت « فاصه ی سنی بابا و احمد زیاده . احمد باید بتونه به یکی حرفاشو بزنه .خیلی باید حواسمون به درسو کاراش باشه.»
8- سرباز که بود، دو ماه صبح ها تاظهر آب نمی خورد. نماز نخوانده هم نمی خوابید. می خواست یادش نرود که دوماه پیش یک شب نمازش قضا شده بود.
9- مامان و باباش دلشان می خواست پشت سرش نماز بخوانند. هرچی می گفتند، قبول نمی کرد. خجالت می کشید.
10- بیست و دوی بهمن . پادگان شلوغ بود. سربازها قاطی مردم شدند. اسلحه خانه به هم ریخته بود. گلوله های خمپاره با خرج و چاشنی پخش زمین بود. دولا شد. جمع و جورشان که کرد، گفت« اگه یکیش منفجر بشه، کلی آدم تکه تکه می شن.»جعبه ها را که چیدند، با بقیه رفتند طرف دیگر پادگان.
11- از نماز جمعه ماجرای طبس را شنیدم . چون توی سرویس خبر روزنامه بود. صبر نکرده بود ؛ صبح زود با عکاس روزنامه رفته بود طبس.
12- روزها اول جنگ کسی به کسی نبود. از سوسنگرد که برمی گشتم، استان دار خوزستان را با حسن دیدم.نمی شناختمش . هرچی سؤال می کرد، من رو به استاندار جواب می دادم. همین طور که حرف میزدم، اسم بعضی جاها را غلط می گفتم. خودش درستش را می گفت. تند تند هم از حرف هام یادداشت برمی داشت.
13- چهار ماه از جنگ می رفت. بین عراقی های محور بستان و جفیر ارتباطی نبود .حسن بعد از شناسایی گفت« عراقی ها روی کرخه و نیسان و سابله پل می زنند تا ارتباط نیروهاشون برقرار بشه. منتظر باشین که خیلی زود هم این کارو بکنن.» یک هفته بعد، همان طور شد. نیروهای دشمن در آن محور ها باهم دست دادن.
14- باشگاه گلف اهواز شده بود پایگاه منتظران شهادت . یکی از اتاق های کوچکش را با فیبر جدا کرد ؛ محل استراحت و کار. روی در هم نوشت « 100% شناسایی، 100% موفقیت.» گفت «حتا با یه بی سیم کوچیک هم شده باید بی سیم های عراقی را گوش کنید. هرچی سند و نامه هم پیدا می کنید باید ترجمه بشه.» از شناسایی که می آمد ، با سر و صورت خاکی می رفت اتاقش . اطلاعات را روی نقشه می نوشت. گزارش های روزانه رانگاه می کرد.
15- ریز به ریز اطلاعات و گزارشها را روی نقشه می نوشت.اتاقش که می رفتی ، انگار تمام جبهه را دیده باشی. چند روزی بود که دو طرف به هوای عراقی بودن سمت هم می زدند. بین دو جبهه نیرویی نبود. باید الحاق می شد و ونیروها با هم دست می دادند . حسن آمد و از روی نقشه نشان داد.
16- خرمشهر داشت سقوط می کرد. جلسه ی فرمانده ها با بنی صدر بود .بچه های سپاه باید گزارش می دادند. دلم هری ریخت وقتی دیدم یک جوان کم سن و سال ، با موهای تکو توکی تو صورت و اورکت بلندی که آستین اش بلند تر از دستش بود کاغذ های لوله شده را باز کرد و شروع کرد به صحبت.یکی از فرماندهای ارتش می گفت «هرکی ندونه ،فکر می کنه از نیروهای دشمنه.» حتی بنی صدر هم گفت «آفرین ! » گزارشش جای حرف نداشت.نفس راحتی کشیدم.
17- دیدم از بچه های گردان ما نیست، ولی مدام این طرف و آن طرف سرک می کشدو از وضع خط و بچه ها سراغ می گیرد. آخر سر کفری شدم با تندی گفتم« اصلا تو کی هستی ان قدر سین جیم می کنی؟» خیل آرام جواب داد «نوکر شما بسیجی ها.»
18- اولین بار بود کنارم خمپاره منفجر می شد همه از ماشین پریدیم بیرون حسن گفت« رود خونه رابگیرید و برید عقب، من می رم ماشینو بیارم .» تانک های عراقی را قشنگ می دیدیم . حسن فرز پرید پشت فرمان و دور زد . گلوله ی توپ و خمپاره بود که پا به پای ماشین می آمد پایین. چند کیلومتر عقب تر، حسن با ماشین سوراخ سوراخ منتظرمان بود.
19- سوار بلیزر بودیم. می رفتیم خط . عراقی ها همه جا را می کوبیدند. صدای اذان را که شنید گفت « نگه دار نماز بخونیم.» گفتیم «توپ و خمپاره می آد، خطر داره .»گفت «کسی که جبهه می یاد ، نماز اول وقت را نباید ترک کنه.»
20- به رضایی و باقری گفتم « نوارهایی که دادیم تا مکالمات بی سیم فرمانده ها را ظبط کنند ، پس ندادند. می گن محرمانه ست. خب نیت ما ثبت لحظه لحظه ی جنگه .» حسن همان موقع گفت « اگه اینا مورد اطمینان اند ، چرا این کار را نکنن؟» از آن روز به بعد ، اسناد و مدارک و نقشه ها را بعد از هر عملیات می گرفتیم .
21- کنار هم نشسته بودند. سلام نماز را که داد، گفت « قبول باشه.» احمد دلش می خواست بیش تر با هم حرف بزنند. ناهار را که خورند. ، حسن ظرف ها را شست . بعد از چایی ، کلی حرف زدند.خندیدند. گفت « حسن بیا به مسئول اعزام بگیم ما می خوایم با هم باشیم. می آی ؟ » - باشه این طوری بیش تر باهم ایم.
*** – آقا جون مگه چی میشه ؟ ما می خوایم باهم باشیم. – باکی؟ - اون پسره که اون جا نشسته . لاغره . ریش نداره. مسئول اعزام نگاه کردو گفت «نمی شه .» - چرا ؟ - پسرجون ! اونی که تو می گی فرمانده س. حسن باقریه. من که نمی تونم اونو جایی بفرستم. اونه که ما رو این ور و اون ور می فرسته . معاون ستاد عملیات جنوبه.
22- نزدیک خط دشمن گرا می دادم . گلوله ی توپ و خمپاره بود ک سوت می کشید و تند و یک ریز، مثل باران بهاری می بارید . خاکریز عراقی ها به هم ریخته بود. با دوربین نگاه کردم دو نفر، برانکار به دست، از خاکریز عراقی ها سرازیر شدند. حسن راشناختم . یک سر برانکار را گرفته بود، هی دولا راست می شد و به دو می آمد.
23- نزدیک ظهر بود. از شناسایی بر می گشتیم. از دیشب تا حالا چشم روی هم نگذاشته بودیم.آن قدر خسته بودیم که نمی توانستیم پا از پا برداریم ؛ کاسه زانوهامان خیلی درد می کرد. حسن طرف شنی جاده شروع کرد به نماز خواندن . صبر کردم تا نمازش تمام شد. گفتم « زمین این طرف چمنیه ، بیا این جا نماز بخوان .» گفت « اون جا زمین کسیه، شاید راضی نباشه.»
24- جلسه داشتیم . بعضی ها دیر رسیدند. باقری را تا آن روز نمی شناختم دیدم جوانی بعد از خواندن چند آیه شروع کرد به صحبت . فکر کردم اعلام برنامه است. بعد دیدم قرص و محکم گفت « وقتی به برادرا می گیم ساعت نه این جا باشن، یعنی نه و یک دقیقه نشه.»
25- کارهای گردان را سپردم به معاونم . چند روزی رفتم پایگاه پیش حسن. مجروح بودم. حسن گفت« برو جبهه ی شوش ، پیش معاون عملیات. بگو باقری فرستاده. » چند ماه بعد پیغام فرستاد « بیا ببین حالا میتونی یه خط رو با یه تیپ فرماندهی کنی ؟»
26- اوج گرمای اهواز بود. بلند شد، دریچه کولر اتاقش رابست. گفت: به یاد بسیجی هایی که زیر آفتاب گرم می جنگند.
27- رفتن و ماندن بچه های جبهه معلوم نبود. فقط سه نفرمان ماندیم. بعد از آن همه غذای جبهه،شام مامان حسن خوش مزه بود؛ باقالی پلو با گوشت.سیر که شدیم، هنوز کلی غذا باقی مانده بود. حسن می خندیدکه « من نمی دونم. باید یا بخورید،یا بریزید تو جیباتون ببرید.»
28- نمی شناختمش . گفت « نوبتی نگهبانی بدین . یکی بره بالای دکل ، یکی پایین ، پشت تیربار. یکی هم استراحت کنه.» به ش گفتم« نمی ریم. اصلا تو چه کاره ای؟» می خواست بحث کند. محلش نگذاشتیم. رفتیم. تا دیدمش ، یاد قضیه ی نگهبانی افتادم معرفی که می کردند بیش تر خجالت کشیدم. بعد ها هر وقت از آن روز می گفتم ، انگار نه انگار . حرف دیگری می زد.
29- چراغ اتاقش روشن بود. نشسته بود روی زمین . پاش را جمع کرده بود زیرش، دفتر را گذاشته بود روی پای دیگرش. اسم گردان ها و گروهان و جاهایی راکه باید عمل کنندف جزءبه جزء نوشت؛ طرح عملیات . دو دقیقه ای بالا تا پایین چند صفحه را پر کرد . به من گفت « طبق اینا سلاح و مسئولیت می دی.»
30- اگر بین بسیجی ها حرفی می شد می گفت « برای این حرف ها بهم تهمت نزنید. این تهمت ها فردا باعث تهمت های بزرگتری می شه. اگه از دست هم ناراحت شدید،دورکعت نماز بخوانید بگویید خدایا این بنده ی تو حواسش نبود من گذشتم تو هم ازش بگذر . این طوری مهر و محبت زیاد می شه. اون وقت با این نیروها میشه عملیات کرد.»
31- سه تا تیپ درست کرده بود؛کربلا امام حسین ،عاشورا و چند گردان مستقل. پشت بی سیم به رمز می گفت « کربلا ! امام حسین اومد؟ عاشورا ! امام حسین تنها است. » برای جا به جایی نیروها از منطقه ی آهودشت به گرم دشت می گفت « آهو ها رو بفرستین اون جاییکه هواش گرمه .» نیروی کارکشته که می خواست می گفت «کنسرو پخته بفرستین ، نه خام .»
32- عملیات طریق القدس بود. بچه ها بی سیم پشت بی سیم می زدندکه «کار گره خورده. چه کار کنیم؟» شب بود و معلوم نبود خط خودی کجاست ،خط دشمن کجا است . منتظر کسی نشد. سوار ماشین شد و رفت طرف خط.
33- کف اتاق توی یکی ازخانه های گلی سوسنگرد نشسته بود. سه نفر به زحمت جا می شدند. نقشه پهن بود جلوش. هم گوشی بی سیم روی شانه اش به توپ خانه گرا می داد ، هم روی نقشه کار می کرد. به من سفارش کرد آب یخ به بسیجی ها برسانم.به یکی سفارش الوار می داد برای سقف سنگر ها. گاهی هم یک تکه نان خالی بر می داشت می خورد.عصری از شناسایی برگشت . می گفت « باید بستان رو نگه داریم .اگه این ارتفاع رو نگیریم و آفتاب بزنه ، این چند روز عملیات یعنی هیچ» با این که خسته بود, دو ساعته چهار تا گردان درست کرد. خودش هم فرمانده یکی از گردان ها . از سر شب تا صبح حسابی جنگیدند. چهار صبح بود که حسن را بی حال و نیمه جان بردند عقب. ارتفاع را که گرفتند خیال همه راحت شد.
34- نصفه شب خبرهای جور واجور از جنوب سابله می رسید. صبر نکرد. تنها رفت . تصادفش هم از بی خوابی سه روزه اش بود. چیزی می گفت . گوشم را بردم دم دهانش .
35- نصفه شب خبر های جور واجور از جنوب سابله می رسید. صبر نکرد. تنها رفت . تصادفش هم از بی خوابی سه روزه اش بود. چیزی می گفت . گوشم را بردم دم دهانش. – کارپل سابله به کجا رسید؟ - حسن جان ! حالت خوب نیست . استراحت کن .- نه . بگو چی شد. می خوام بدونم.
36- اصرار داشت. که پیام رادیویی بفرستیم.اعلامیه بریزیم توی عراقی ها اثر داشت. هر روز توی کرخه کور کلی عراقی تسلیم می شد.
37- بعد ار عملیات ، یک سطل گرفته بود دستش و فشنگ های روی مین را جمع می کرد. می گفت «حیفه اینا روی زمین بمونه ، باید علیه صاحباش به کار بره.»
38- افسر رده بالای ارتش عراق بود. بیست روز پیش اسیر شده بود. با هیچ کدام از فرماندها حرف نمی زد. وقتی حسن آمد، تمام اطلاعاتی را که می خواستیم دو ساعته گرفت. بچه های به شوخی می گفتند « جادوش کردی ؟» فقط لبخند می زد. می گفت « به فطرتش برگشت.»
39- هی می رفت و می آمد . برای رفتن به خانه دو دل بود. یادش رفته بود نان بگیرد. به ش گفتم « سهمیه ی امروز یه دونه نان و ماسته . همینو بردار و برو. » گفت «اینو دادن این جا بخورم ، نمی دونم زنم می تونه بخوره یا نه.» گفتم « این سهم توست. می تونی دور بریزی ، یا بخوری.» یکی دو باری رفت وآمد . آخر هم نان و ماست را گذاشت و رفت.
40- خیلی فرز بند پوتینش را بست. نه شب بود. باید می رفت یکی از محور ها. گفتم « برادر حسن ! فرمانده یه محور، خودش مهر اعزام نیرو درست کرده. حرف من رو هم گوش نمی ده. چه کار کنم؟» گفت« الان می ریم.» گفتم «تا دارخوین سی کیلومتر راهه. فردا بریم.» گفت « الان می ریم.» - بیدارش کن. هنز گیج خواب بود که حسن با تندی به ش گفت «مصطفی ! چرا ادعای استقلال می کنید؟ باید زیر نظر گلف باشید. اون مهر رو بیار بینم.»مهر را که گرفت، داد به من . خودش رفت اهواز.
41- رخت خوابش دو تا پتو سربازی بود. همینطور که دراز کشیده بود، با صدای بلند می خندید. – یه کمی یواش تر. بغل دستتون اتاق فرمان دهیه . – بابا عراقی ها اومده اند تو مملکت ما می خندن، ما سر جا مون نمیتونیم بخندیم؟
42- ترکش ها که به آب می خورد، ماهی ها می آمدن بالا .تقریبا هر روز بساط ماهی کباب به راه بود. ماهی دشتی از سقف سنگر آویزان بود. بوی ماهی که به گربه خورد ، روی دوتا پا بلند شد. بدنش را حسابی کش داده بود. حسن هم دوربین عکاسی گردنش بود، عکسش را انداخت. زیر شیشه ی میزش عکس های قشنگی داشت، همه کار خودش . انگار کارت پستال .
43- نوشتن یاد داشت روزانه را اجباری کرده بود.می گفت« بنویسید چه کارهایی برای گردان، تیپ واحد و قسمتتون کردید. اگه بنویسید، نفر بعدی که میآد می دونه چه خبره. ان موقع بهتر می تونه تصمیم بگیره.»
44- گزارش های شناسایی رفت بچه ها را با دقت می خواند . یک جاهایی خط می کشید و چیز هایی مینوشت. گفت « این جا نوشتی از دست چپ تیر اندازی شد. یعنی چپ خودت یا دشمن؟ شما روبه روی هم دیگه اید، باید از قطب نما استفاده کنید. سعی کنید جهت ها را از روی قطب نما بنویسید.»
45- تعداد نفرات هر تیپ ، گرداتن، گروهان و دسته رانوشت.با توپ و تانک غنیمتی هم گردان زرهی درست کرد. ده دوازده تا گردان ، شد بیست تا تیپ . می گفت «برای تازه واردهای جنگ هم جزوه ی آموزشی می خواهیم.نیروها باید تشکیلاتی فکر کنند. بسیجی هایی که بر می گردند شهر باید گروهان و گردان هر مسجد رادرست کنند اعزام مجدد ها هم باید برگردند به یگان های خودشان، مثل مسافری که برمی گردد به خانه ش. این طوری سازمان رزم درست و حسابی داریم.»
46- فرمان ده یکی از لشکرهای ارتش بود. طرح های حسن را که می دید.می گفت« این باقری انگار چند سال دانشکده ی افسری بوده.طرح هاش کلاسیکه.حرف نداره.»
47- چند تا بسیجی کنار جاده منتظر ماشین بودند. حسن گفت «ماشینو نگه دار اینا رو سوار کنیم.» به شان گفت « اگه الان فرمان دهتون رو می دیدید ، چی می گفتید؟» یکیشان گفت« حالا که دستمون نمی رسه، اما اگه می رسید می گفتیم آخه خدار و خوش می یاد تو این گرما پیاده بریم؟ تازه غذاهایی که برامون می آرن اصلا خوب نیستو...» حسن با خنده گفت « می گم رسیدگی کنن. دیگه ؟» آن ها هم می گفتند و می خندیدند. به مقرشان که رسیدیم، پیاده شدند رفتند.
48- مقدمات عملیات فتح المبین را می چید. از بس ضعیف شده بود زود از حال می رفت. سرم که می زدند،کمی جان می گرفت و پا می شد. کمی بعد دوباره از حال می رفت، روز از نو روزی از نو.
49- بچه ها خسته بودند، خط هم شلوغ . بسیجی سن و سال داری بود. به بهانه ی بردن مجروح، راه افتاد برود عقب . حسن سرش داد زد «هی حاجی! کجا ؟ ننه ات را می خوای؟ اگر دلت شیر می خواد ، بگم برات بیارن.» طرف خنده اش گرفت. حسن را بغل کرد و برگشت خط.
50- از خستگی هر کس طرفی ولو بود. از خط برگشته بودند و منتظر برگه های مرخصی حسن وسط آسایشگاه با صدای بلند گفت « برادرا ! فرمان ده عملیات جنوب اومده ، می خواد صحبت کنه . همه تو محوطه جمع شید ! » به هم می گفتند «این همونیه که بیدارمون کرد. پس کو فرمان ده عملیات جنوب ؟ » بعد از حرف هاش ، بچه ها قید مرخصی رفت را زدند و شدند نیروی احتیاط.
51- زمین زیر گلوله های توپ می لرزید . رو به رو ؛ ردیف تانک های عراقی . گوشه ی خاکریز با چند تا بسیجی نشست دعای توسل خواند.
52- - امام صادق اشاره می کرد، اصحابش می رفتند توی تنور داغ . بسیجی ها هم این جوری اند . منطقه ی دشمنه ، تاریکه ، سی کیلومتر پیاده روی داره ، با همه ی موانع . اما بسیجی ها می رن . هر جا حرف بسیجی ها بود، می گفت «این ها پدیده ی جدید خلقتند .»
53- دیشب رفته بودند شناسایی . امشب می گفتند « دیگه نمی ریم. فرماده گردان گفته یه شب برید ، اونم برای این که شب حمله گردان رو ببرید.» سرشان داد کشید « پس فردا عملیات داریم. حرف گردان و تیپ نیست، حرف اسلامه.شما شرعا مسئولید امشب هم خلاف کردید نرفتید. برید واقعا استغفار کنید. حالا پاشید زودتر راه بیفتید، به بچه ها برسید!»
54- حسن به ش گفته بود برود خط ، ولی تازه بیدار شده بود و خواب آلود حرف می زد. از دستش عصبانی بود. می گفت «چی به ت بگم ؟ اعدامت کنم ؟ یا گوشت رو بگیرم بگم آقا برو گم شو؟ چه قدر بگم فلانی برو دنبال فلان کار ؟ وقتی نمی رید، خودم مجبورم برم. هی باید بگم آقای ایکس برو با آقای ایگرگ هماهنگی کن. تو رو به امام زمان باهم بسازید ! تو کوتاه بیا. بذار بگن فلانی کوتاه اومد . اصلا بابا ما به بهانه ی جنگ وگردان وخاک ریز باهم رفیق شدیم تا هم دیگه رو بسازیم.»
55- پشت بیش تر نامه هایی که می رسید نوشته بود« اهواز – گلف – حسن باقری .» بچه هایی که مرخصی می رفتند خیلی براش نامه می نوشتند.
56- می گفت « فرمان ده تیپ گفته توپ صد و هفت نداریم که بدیم . حالا چه کار کنیم؟» تند گفت « یعنی چی که نداریم؟ اگه می خوان گربه برقصونن، ما هم بلدیم. بابا جنگه ، سمج باشین. برو به اون فرمانده پدر سوخته بگو اگه ندی ، گردان برای عملیات نمی آرم .اون وقت ببین داره بده یا نه؟ »
57- تیر بار عراقی ها همه را کلافه کرده بود. آمده بود پشت خاکریز نقشه را پهن کرده بود و فکر می کرد.کسی باور نمی کرد فرماده لشکر آمده باشد خط.
58- برگشتنی موتورش خراب شد. بیابان و گرما کلافه ش کرده بود. باید زودتر فرم های شناساییش را می نو شت. حسن گزارش را که می خواند ، زیر چشمی نگهش کرد. برگه ها را پس داد و گفت « معلومه خسته بودی . دوباره بنویس ، ولی این دفعه با حوصله ، با دقت.»
59- از سنگرش خوب می شد، عراقی ها را شناسایی کرد. ولی دو پاش را کرده بود توی یک کفش که « نه . نمی شه .» جوشی شدم داشتم می گفتم « بابا! این فرماده دهته حسن...» ، که آستینم را کشید و گفت« ولش کن! می ریم یه جا دیگه بذار راحت باشه.»
60- عصر بود که از شناسایی آمد.انگار با خاک حمام کرده بود. از غذا پرسید. نداشتیم. یک از بچه ها تندی رفت ، از نزدیکی شهر چند سیخ کوبیده گرفت . کباب ها را که دید ، داد زد « این چیه ؟» زد زیر بشقاب و گفت« هرچی بسیجی ها خورده ، از همون بیار. نیست، نون خشک بیار.»
61- از کردستان آمده بودند. حسن نقشه را به دیوار زد و شروع کرد « این جا بلتای پایین ، این بلتای بالا ، اینم دهلیز شاوریه ... » متوسلیان با دست یواش به همت زد و جوری گفت که باقری بشنود « حاجی ! اینا رو نقشه می جنگن یا رو زمین؟»بردشان منطقه و گفت اینجا غرب نیست . تپه و قله هم نداره. زمین صافه. بچه های شناسایی چند ماه وقت گذاشتن تا این نقشه های یک پنجاه هزارم رو درست کردند. » حساب کار دستشان آومد که جنوب چه طوری است.
62- ده روز پیش گفته بود جزیره را شناسایی کنند ، ولی خبری نبود. همه ش می گفتند « جریان آب تنده ، نمی شه رد شد. گرداب که بشه، همه چیز رو می کشه تو خودش. » -خب چه بکنیم؟ می خواید بریم سراغ خدا بگیم خدایا آب رو نگه دار؟ شاید خدا روز قیامت جلوت رو گرفت، پرسید تو اومدی ؟ اگه می اومدی ، کمک می کردیم. اون وقت چی جواب می دی؟ - آخه گرداب که بشه.. . – همه ش عقلی بحث می کنه. بابا تو بفرست، شاید خدا کمک کرد.

63- بهانه می آور . امروز و فردا می کرد. می گفت« من اکه الفبای توپ رو نمی دونم ، نمی تونم ادعا کنم توپ راه می اندازم. » حسن از دستش کلافه شده بود. عصبانی گفت« برو ببین اینایی که الفبای توپ رو بلدند، از کجا یاد گرفتند .الفبا نداره که تو هم . گلوله رو بنداز توش، بزن دیگه . حالا فکر کرده قضیه یه فیثاغورثه! » - آخه باید بدونم مکانیسمش چیه ؟ چند نفری که بودند خنده شون گرتف. حسن ریز خندید «مکانیسم مال شیرینیه ، بابا . قاطی نکن.»
64- تو یکی از اتاق های سه در چهار تاریک گلف جلسه داشتند. متوسلیان ، خرازی ، ردانی پور و همت و ... خیلی سرو صدا می کردند. از تدارکات بگیر تا طرح عملیات و گله از آموزش بسیجی ها . حسن به شان گفت « می خواید بریم آمریکا از تکاورایی آموزش دیده ی قوی هیکلشون براتون بیاریم؟ بابا باید با همین بچه بسیجی های شهری و دهاتی کار کنید. اگه می تونید، این ها را بسازید. » فقط حسن حریفشان بود.
65- بچه ها از این همه جابه جایی خسته شده بودند. من هم از دست بالایی ها خیلی عصبانی بود. به حسن گفتم « دیگه از جامون تکون نمی خوریم، هرچی می شه ، بشه . بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.»حسن خیلی شمرده گفت« بالاتر از سیاهی سرخی خون شهیده که رو زمین می ریزه.» گفتم «خسته شدیم قوه ی محرکه می خوایم.» دوباره گفت« قوه ی محرکه خون شهیده.»
66- خرمشهر رو به رومان بود. نصفه های شب با حسن از کارون رد شدیم. به چند قدمی گشتی های عراقی رسیدیم . حسن با دقت سنگر ها و جابه جایی دشمن رادید. گفت« مثل اینکه هیچ تغییری نداده ن. » گفتم « پس بار اولت نیست که می آیی این جا؟» گفت « نه. از عملیات فتح المبین دارم می آم و می رم. الان خیالم راحت شد، معلومه هنوز متوجه جابه جایی های ما نشدند. عملیات بیت المقدس را باید زود تر شروع کنیم.»
67- با این که بچه های شناسایی تی تیش مامانی نبودند، اما تاول پاها خیلی اذیتشان می کرد. حسن با سوزن تاول هاشان را ترکاند. گفت« باند پیچی کنید. شب دوباره باید برید شناسایی.»
68- پیش نهادشان برای آزادی خرمشهر ، جنگ شهری و کوچه به کوچه بود . حسن گفت« نه. اول شهر را محاصره می کنیم، بعد عراقی ها را تو خناب اسیر می کنیم.» صف طولانی اسرا رد می شد؛ روی دست هاشان زیر پوش های سفید.
69- تک عراقی های نزدیک پل خرمشهر شدید بود و فرمان ده خط با حسن چند متر عقب تر ، توی یک گودال ، گرم بحث . – آقا من می گم همه برگردند عقب. – بابا تو برو قرارگاه ، جای من. فرماندهی تیپ با خودم. همه همین جا می مونیم. جنگ خلاصه شده تو همین محور . اگه عقب بیاییم که یعنی شکست عملیات.
70- گنبد سوراخ سوراخ مسجد جامع خرمشهر دیده می شد. تانک و نفر برهای عراقی سالم تو بیابان جا مانده بود. بچه ها می خواستند غنیمت بگیرندشان ، حسن پشت بی سیم گفت « همه شو آتیش بزنید. دود و آتیش ترس عراقی ها را چند برابر می کنه. زود تر عقب نشینی می کنند.»
71- به دو می آمد قرارگاه ، بی سیم را برمی داشت ، وضعیت را می پرسید و می رفت. موقع عملیات خواب و خوراک نداشت. گرسنه که می شد، هرچه دم دست بود می خورد؛ برنج سرد یا نصف کنسروی که یک گوشه مانده ، یا نان خشک و مربا.
72- همهمه ی فرماندها در قارکه بلند بود که «عملیات متوقف بشه.» حسن یک دفعه قرمز شد و با عصبانیت داد زد «خجالت نمی کشید ؟ بیست روزه که به مردم قول دادیم خرمشهر آزاد می شه. ما تا آزادی خرمشهر این جاییم.»پس فردا خرمشهر آزاد شده بود.
73- یک روز قبل از اذان صبح رفتم وضو بگیرم. دیدم تنهایی دستشویی های مقر را می شست. گاه هم ، دور از چشم همه ، حیاط را آب و جارو می زد.
74- فرم گزارش را که خواند ، گفت « آقا جون وقتی می گم خودت برو شناسایی ، باید خودت بری ، نه کس دیگه ای رو بفرستی.» نمی دانم از کجا فهمیده بود که خودم نرفته ام شناسایی .
75- بعضی ها خسته که می شدند ، جا می زدند. از محل خدمتشان شاکی بودند . حسن به شان می گفت « می خوای تو بیا جای من فرماندهی ، من می رم جای تو . خوبه؟»طرف دیگر جوابی نداشت . سرش را می انداخت می رفت.
76- من تو اعزام نیرو بودم. دم وضو خانه . خیلی وقت ها موقع اذان می دیدم آستین هاش را بالا زده و روی صندلی کنار در نشسته . می گفت « بچه ها مواظب باشید ! مشتری های شما همه بسیجی اند. یه وقت تند باهاشون حرف نزنید.»
77- « نمی شه » تو کار نیارید. زمین باتلاقیه که باشه برید فکر کنید چه طور میشه ازش رد شد. هر کاری راهی داره.
78- حرفشان این بود که قرار گاه برنامه ریزی درست و حسابی ندارد. نیرو را مثل مهره ی شطرنج جا به جا می کند . می گفتند « نیرو مگر چه قدر توان داره ، بچه ها مرخصی می خوان.منطقه باید تعیین تکلیف کنه.» از دستشان عصبانی بود. – تیپ و لشکر مگه وزارت خونه ست؟ بابا هیچ کس غیر از خودتون جنگ رو پیش نمی بره . اگه فکر می کنین منطقه می گه قضیه رو بررسی می کنیم و کادر می فرستیم، نه خیر هیچ چی نمی شه . محکم می گم باید برگردید و خودتون کارها رو درست کنید . همین.»
79- ساعت دو سه نصفه شب بود. کالک را گذاشت و گفت « تا صبح آماده ش کنید.» کمی مکث کرد و پرسید « چیزی برا خوردن دارید؟» گوشه ی سنگر کمی نان خشک بود همان ها را آب زد و خورد.
80- همه ی کارهاش تند و تیز بود. حتی رانندگی کردندش . به دژبانی که رسیدیم ، به من اشاره کرد و خیلی جدی گفت « فرماده عملیات جنوبه .» دژبان در را باز کردند. وقتی رد شدیم ، باز شوخی و خنده اش شروع شد. « فرمان ده عملیات جنوب.»
81- خودش رفته بود سرکشی خط . خاک ریز بالا نیامده ، لودر پنچر شده بود. سراغ فرمانده گردان را هم از ستاد لشکر گرفت.خواب بود. – یعنی چی که فرماده گردان هفت کیلومتر عقب تر از نیروها شه؟ اگه قراره گردان با بی سیم هدایت بشه، از مقر تیپ این کار رو می کردیم. وقتی فرمانده گروان از پشت بی سیم می گه سمت راست فشاره ، فرمان ده گردان باید با گوشت و خونش بفهمه چی می گه . باز توقع داریم خدا کمک کنه. این جوری نمی شه. فرمانده گردان باید جلوتر از همه باشه.»
82- از پشت خط باید فرماندهی می کرد. اما قرار را که برده بود توی خط. بچه ها نرسیده بودند. پشت خاکریز ، یک گردان هم نمی شدیدم.هم با کلاش تیراندازی می کرد، هم با بی سیم حرف می زد.
83- تانک های عراقی داشتند بچه ها را محاصره می کردند. وضع آن قدر خراب بود که نیروها به جای فرمانده لشکر مستقیما به حسن بی سیم می زدند. – همین الان راه می افتی، می ری طرف نیروهات ، یا شهید می شی یا با اونا برمی گردی. خیلی تند و محکم می گفت.- اگه نری باهات برخورد می کنم . به همه ی فرماده ها هم می گی آرپی جی بردارند مقاومت کنن. فرمان ده زنده ای که نیروهاش نباشن نمی خوام.
84- اگر هوا روشن می شد، بچه ها درو می شدند. همه شان از خستگی خواب بودند. با سر و صدا بچه ها را بیدار کردند. باقری و رشید دست و پای بعضیشون رو می گرفتند که از سنگر بذارن بیرون.بیدار که می شدند می گفتند «وسایلمون ؟» . حسن می گفت « شما برین عقب ، یه کاریش می کنیم.» رنگ صورتش پریده بود. اشک می ریخت . مدام می گفت «من فردا جواب مادرای اینا رو چیبدم؟»
85- توپش پر بود. هه ش می گفت « من با اینا کار نمی کنم.اصلا هیچ کدومشون رو قبول ندارم. هرچی نیوی با تجربه ست ، گذاشتن کنار . جواب سلام نمی دن به آدم.» آرام که شد حسن به ش گفت « نمی تونی همچین حرفی بزنی. یا بگی حالا که آقای ایکس شده فرمانده ، ما نستیم.اگه می خوای خدا توفیق کارهات رو حفظ کنه، هیچ کاری به این کارا نداشته باش.اگه گفتن برید کنار، می ریم .خدا گفت چرا رفتی؟ می گیم آقای ایکس مسئول بود گفت برو، رفتیم .» دیگه عصبانی نبود. چیزی نگفت . پا شد و رفت.
86- گردان محاصره شده بود. تانک ها از روی بچه ها رد شدند. فقط هشتاد نفر برگشتند . عصبانی عصبانی بود. می گفت « مگه نگفتن اون گردانی که هشت کیلومتر پیش روی کرده ، سریع بگین بیاد عقب؟ گفتید اومده . چرا فرمانده لشکر و گردان اجتهاد می کنن گردان بمونه ؟ عملیات تموم شد، یه کلمه به ما نگفتید بابا این گردان محاصره س . ما می گیم ساعت نه و نیم اسم رمز رو می گیم . نگو دو ساعت و نیم گذشته ،نیرو حرکت نکرده ؛ شما هم لازم نمی بینی یه اطلاع بدی . چه قدر تا حالا گفتیم گزارش اشتباه برامون مسئله داره؟» چند لحظه ای هیچ کس حرفی نمی زد . همه ساکت بودند. گفت « از وقتی این خبر رو شنیدم ، به خدا کمرم شکسته .»
87- عملیات رمضان تازه تمام شده بود. همه خسته بودند . حسن وسایلش را می گشت ؛ دنبال چیزی بود . گفتم « چی می خوایی؟» گفت « واکس . می خوام کفشامو واکس بزنم، باید بریم جلسه .»
88- سی چهل درصد نیروهای تیپ شهید شده بودند؛ بقیه هم می خواستند برگردند. این جوری همه باید عوض می شدند؛ چه ستاد، چه طرح و برنامه و چه مهندسی. حسن گفت« خب ، کی می مونه تو تیپ ؟ این طوری باید هر سه ماه یک تیپ درست کنیم،که فقط اسمش تیپه . بابا! جنگیدن موقتی نیست . باید با جنگ اخت شد. جنگیدن برای سپاه واجب عینی صد در صده به تک تک شما هم احتیاجه . کادر تیپ باید ثابت باشه. غیر از این راه دیگه ای نیست.»
89- رفته بودیم شناسایی . فاصله ی ما با نفربرهای عراقی کمتر از صد متر بود. از بالای خاکریز خط عراقی ها را نگاه می کردم . هرچه می دیدم، می گفتم . یک دفعه حسن گفت « زود بیا پایین بریم » شصت هفتاد متر دور نشده بودیم که یک خمپاره خورد همان جا .
90- باید می رفت تهران . فرمان ده ها جلسه داشند. خانمش را بردند بیمارستان. هرچه گفتم« بمان، امروز پدر می شی. شاید تو را خواستند.» گفت «خدایی که بچه داده،خودش هم کاراش رو انجام می ده.»
91- طرف وقتی رسید که دفتر مخابرات بسته بود. حالش گرفته شد . با اخم و تخم نشست یک گوشه . – چرا اینقدر ناراحتی. چی شده ؟ - اومدم تلفن بزنم. می بینی که بسته اس. – خوب یا بریم از دفت فرماندهی تلفن کن. – فرمان دهت دعوا نکنه. برات مشکل دست می شه ها. – نه ، تو بیا . هیچی نمی گه . دوستیم باهم. می گفت « مسئول تداکتم. اگهنرومبچه ها کارشون لنگ می مونه.» - نگران نباش . می رسونمت. – تو چه کار می کنی این جا ؟ اسمت چیه ؟ - باقر . راننده ی فرمان ده ام . بچه ی میدون خراسونم. – اسم تو چیه ؟ بچه ی کجایی ؟ - مهدی. منم بچه ی هفده شهریورم. – پس بچه محلیم. کلی حرف زدند، خندیدند. وقتی می خواست پیاده بشه ، به ش گفت « اخوی ،دعا کن ما هم شهید بشیم.»
92- حسن مزه می ریخت . با بگو و بخند صبحانه می خردند . می خواست عکس بگیره . به جعفر گفت « بذار ازت یه عکس بگیرم ، به درد سر قبرت می خوره .» بعد گفت « ولی دوربین که فیلم نداره.» - آخه می گی فیلم نداره. اون وقت می خوای ازم عکس بگیری؟ گفت « خوب اسلاید می شه برای جلو تابوتت. خیلی هم قشنگ می شه.»
93- داشتم براین نماز ظهر وضو می گرفتم، دست ی به شانه ام زد. سلام و علیک کردیم. نگاهی به آسمان کرد و گفت« علی ! حیفه تا موقعی که جنگه شهید نشیم. معلوم نیست بعد از جنگ وضع چی بشه. باید یه کاری بکنیم . » گفتم «مثلا چی کار کنیم؟» گفت « دوتا کار ؛ اول خلوص،دوم سعی و تلاش .»
94- دیر می آمد ، زود می رفت وقتی هم که می آمد چشم هاش کاسه ی خون بود . نرگس برای باباش ناز می کرد. تا دیر وقت نخوابید . گذاشتش روی پاش و بابایی خوند تا می خواست بگذاردش زمین ، گریه می کرد. هرچی اصرار کردم بچه رابده، نداد . پدر و دختر سیر هم دیگر را دیدن.
95- فرمان ده های تیپ ها بودند؛ خرازی ، زین الدین ، بقایی و.... حرف های آخر را زدند و شب حمله مشخص شد. حسن شروع کرد به نوحه خواندن. وقتی گفت « شهادت از عسل شیرین ترست» هق هقش بلند شد. نشست روی زمین و زار زد. از اول روضه رفته بود سجده . کف سنگر سه تا پتو انداخته بودند. سر که برداشت از اشک ، تا پتوی سوم خیس شده بود.
96- باران تندی می بارید. خیس آب شده بود. آب رود خانه تا روی پل بالا آمده بود. بچه ها باید برای عملیات رد می شدند. خودش آمده بود پای پل ، بجه ها را یکی یکی رد می کرد.
97- تا رکعت دوم با جماعت بود.نماز تمام شد، اما حسن هنوز وسط قنوت بود.
98- مثل همیشه صبح زود نرفت . ناخن های نرگس را گرفت. سر به سرش گذاشت و بازی کرد. می گفت « ببین پدر سوخته چه قدر شیرین شده. خودشو لوس می کنه .» یکی دوبار رفت بیرون،دوباره برگشت . چند تا کاست داد و گفت « حرف های خوبی داره. گوش کن، حوصله ات سر نمی ره.» همیشه می گفتم « به دوستات بگو اگه شهید شدی، من اولین نفری باشم که باخبر می شم.» از صبح اخبار گوش نکرده بودم . دوستم تلفن کرد و گفت « اخبار گفته چند نفر شهید شدند.اسم مجید بقایی رو هم گفتن.نفر اول را نشنیدم کیه .» نخواستم باور کنم نفر اول غلام حسین است.
99- روزهای آخر بیش تر کتاب « ارشاد » شیخ مفید را می خواند . به صفحات مقتل که می رسد، های های گریه می کرد. هرچه گفتند «تو هم بیا بریم دیدن امام» گفت « نه، بیام برم به امام بگم جنگ چی ؟ چی کار کردیم ؟ شما برید، من خودم تنها می رم شناسایی » گلوله ی توپ که خورد زمین ، حسن دستی به صورتش کشید . دو ساعتی که زنده بود، دائم ذکر می گفت. فکر نمی کردم که دیگه این صدا را نشنوم.
100- بلند بلند گریه می کردند . دخترش را که آوردند، گریه ها بلند تر شد. شانه های فرمانده سپاه می لرزید. بازوش را گرفتم گفتم « شما با بقیه فرق دارین. صبور باشین.» طاقتش طاق شد . گفت «شما نمی دونین کی رو از دست دادیم. باقری امید ما بود، چشم دل وامید ما....»
منبع:
کتاب باقری انتشارات روایت فتح
فروشگاه صریر (مقابل دانشگاه تهران) و فروشگاه روایت فتح (خیابان سپهبد قرنی)
مشهد- چهار راه شهدا – ضلع شمالی باغ نادری(ک شهید خوراکچیان) مجتمع گنجینه کتاب – طبقه منفی یک تلفن 2238613-05۱1 همراه:09155147204
1)
نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری
می کند؟ می گویم "مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته."
کی باور می کند؟
2) ریاضیش خیلی خوب بود. شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد
به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.
3) شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن
رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری.
4) پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار
می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی
ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای
جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.
5) مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا
بماند. خواستش و به ش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت
کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسید. بعد یک
ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت "پسر
جان تو قبولی. شهریه هم لازم نیست بدهی."
6) تومار بزرگ درست کرد و بالایش درشت نوشت:"صنعت نفت در سرتاسر کشور باید
ملی شود" گذاشتش کنار مغازه ی بابا مردم می آمدند و امضا می کردند.
7) سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان،
چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده، بالاترین نمره.
8) درس ترمودینامیک ما با یک استاد سخت گیر بود. آخر ترم نمره ش از امتحان شد هفده
و نیم و از جزوه چهار. همان جزوه را بعدا چاپ کردند.
در مقدمه اش نوشته بود "این کتاب در حقیقت جزوه ی مصطفی چمران است در درس
ترمودینامیک."
9) یک اتاق را موکت کردند. اسمش شد نمازخانه.ماه اول فقط خود مصطفی جرأت داشت آنجا
نماز بخواند. همه از کمونیست ها می ترسیدند.
10) بورس گرفت. رفت آمریکا. بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای سیاسی مذهبی. خبر
کارهایش به ایران می رسید. از ساواک پدر را خواستند و به ش گفتند "ما ترمی
چهارصد دلار به پسرت پول نمی دهیم که برود علیه ما مبازه کند." پدر گفت "مصطفی
عاقل و رشیده. من نمی توانم در زندگیش دخالت کنم" بورسیه
اش
را قطع کردند. فکر می کردند دیگر نمی تواند درس بخواند، برمی گردد.
11) می خواستیم هیأت اجرایی کنگره دانش جویان را عوض کنیم. به انتخابات فقط چند
روز مانده بود. ما هم که تبلیغات نکرده
بودیم. درست قبل از انتخابات، مصطفی رفت و صحبت کرد. برنده شدیم.
12) چند بار رفته بود دنبال نمره اش. استاد نمره نمی داد. دست آخرگفت "شما نمره گرفته ای، ولی اگر بروی، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست می دهد."
خودش می خندید. می گفت "کارم تمام شده بود. نمره ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم"
13) بعد از کشتار پانزده خرداد نشست و حسابی فکر کرد. به این نتیجه رسید که مبارزه
ی پارلمانی به نتیجه نمی رسد و باید برود سلاح دست بگیرد. بجنگد.
14) باهم از اوضاع ایران و درگیری های سیاسی حرف می زدیم.نمی دانستیم چه کار می
شود کرد. بدمان نمی آمد برگردیم،
برویم دانشکده ی فنی، تدریس کنیم. چمران بالاخره به نتیجه رسید. برایم پیغام
گذاشته بود "من رفتم.آنجا یک سکان دارهست." و رفت لبنان.
15) ما عضو انجمن اسلامی دانشگاه بودیم. خبر شدیم در لبنان سمیناری درباره شیعیان برگزار کرده اند. پِیش را
گرفتیم تا فهمیدیم آدمی به اسم چمران این کار را کرده است. یک چمران هم می شناختیم
که می گفتمد انجمن اسلامی ما را راه انداخته. فهمیدیم این دو نفر یکی اند. آمریکا را ول کردیم و رفتیم
لبنان.
16) کلاس عرفان گذاشته بود. روزی یک ساعت. همه را جمع می کرد و مثنوی معنوی می خواند و برایشان به
عربی ترجمه می کرد. عربی بلد نبودم، اما هرجور بود خودم را می رساندم به کلاس. حرف
زدنش را خیلی دوست داشتم.
17) چپی ها می گفتند "جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می کند." راستی ها
می گفتند "کمونیسته." هر دو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک
عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سرکلاس می گفت "من
دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما کار می کرد."
18) اوایل که آمده بود لبنان، بعضی کلمه های عربی را درست نمی گفت. یک بار سرکلاس
کلمه ای را غلط گفته بود. همه ی بچه ها همان جور غلط می گفتند. می دانستند و غلط
می گفتند. امام موس می گفت "دکتر چمران یک عربی جدیدی توی این مدرسه درست
کرد."
19) بعضی شب ها که کاش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می
نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می
کردند بچه ی دکترند. هر چهارصد و پنجاه تایشان.
20) اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها، با خودشان
فکر کردند "این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش
بگیرد؟" آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.
21) چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم،
می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می
کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه
را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کرد و او را می بوسید.
بعد هم راه بچه شروع می کرد به گریه کردن. ده دقیقه، یک ربع، شاید هم بیش تر.
22) ماهی یک بار، بچه های مدرسه جمع می شدند و می رفتند زباله های شهر را جمع می
کردند. دکتر می گفت "هم شهر تمیز می شود، هم غرور بچه ها می ریزد."
23) جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش. می گفتند "دکتر مصطفی چشم
ماست، دکتر مصطفی قلب ماست."
24) من نفر دومی بودم که تنها گیرش آوردم. تنها راه می رفت؛بدون اسلحه. گفتم "من
پول گرفته م که تو رو بکشم." چیزی
نگفت. گفتم "شنیدی؟". گفت "آر ه." دروغ می گفت. اصلا حواسش به
من نبود. اگر مجبور نبودم فرار کنم، می ماندم ببینم این یارو ایرانیه چه جور آدمی
است.
25) دکتر شعرها را می خواند و یاد دعای ائمه می افتاد. می خواست نویسنده اش را
ببیند. غاده دعا زیاد بلد بود. پیغام دادند که دکتر مصطفی مدیر مدرسه ی جبل عامل
می خواهد ببیندم، تعجب کردم. رفتم. یک اتاق ساده و یک مرد خوش اخلاق. وقتی که دیگر
آشنا شدیم، فهمیدم دعاهایی که من می خوانم، در زندگی معمولی او وجود دارد.
26) گفتند "دکتر برای عروس هدیه فرستاده" به دو رفتم دم ِ در و بسته را
گرفتم. بازش کردم. یک شمع خوش گل بود. رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و
برگشتم پیش مهمان ها ؛یعنی که این ها را مصطفی فرستاده. چه کسی می فهمید مصطفی
خودش را برایم فرستاده؟
27) وای که چقدر لباسش بد ترکیب بود. امیدوار بودم برای روز عروسی حداقل یک دست
لباس مناسب بپوشد که مثلا آبروداری کنم. نپوشید. با همان لباس آمد. می دانستم که
مصطفی مصطفی است.
28) به پسر ها می گفت شیعیان حسین، و به ما شیعیان زهرا. کنارهم که بودیم، مهم
نبود که پسر است کی دختر. یک دکتر مصطفی می شناختیم که پدر همه مان بود، و یه دشمن
که می خواستیم پدرش را در بیاوریم.
29) به این فکر افتاده بودم بیایم ایران. دکتر یک طرح نظامی دقیق درست کرد. مهمات
و تجهیزات را آماده کردم. یک هواپیما لازم داشتیم که قرار شد از سوریه بگیریم.
دوروز مانده به آمدنمان، خبر رسید انقلاب پیروز شده.
30) گفته بود "مصطفی!من از تو هیچ انتظاری ندارم الا این که خدا را فراموش نکنی." بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از
ایران آمدم. چه قدر دلم می خواهد به ش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم.
31) آن وقت ها که دفتر نخست وزیری بود، من تازه شناخته بودمش. ازش حساب می بردم.
یک روز رفتم خانه شان ؛ دیدم پیش بند بسته، دارد ظرف می شوید. با دخترم رفته بودم.
بعد از این که ظرف ها را شست. آمد و با دخترم بازی کرد. با همان پیش بند.
32) وقتی دید چمران جلویش ایستاده، خشکش زد. دستش آمد پائین و عقب عقب رفت. بقیه هم
رفتند. دکتر وقتی شنیده بود شعار می دهند "مرگ
برچمران" آمده بود بیرون رفته بود ایستاده
بود جلویشان. شاید شرم کردند، شاید هم ترسیدند و رفتند.
33) ما سه نفر بودیم، با دکتر چهار نفر. آن ها تقریبا چهارصد نفر. شروع کردند به
شعار دادن و بد و بی راه گفتن. چند نفر آمدند که دکتر را بزنند. مثلا آمده بودیم
دانشگاه سخن رانی. از در پشتی سالن آمدیم بیرون. دنبالمان می آمدند. به دکتر گفتیم
"اجازه بده ادبشان کنیم." گفت "عزیز، خدا این ها را زده."
دکتر را که سوار ماشین کردیم، چند تا از پر سر و صداهاشان را گرفتیم آوردیم ستاد. معلوم نشد دکتر از کجا فهمیده بود.
آمد توی اتاق. حسابی دعوامان کرد. نرسیده برگشتیم و رساندیمشان دانشگاه، با سلام و
صلوات.
34) وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه. نه توی مجلس بند می شد نه وزارت
خانه. رفت پیش امام. گفت "باید نامنظم با دشمن بجنگیم تا هم نیروها خودشان را
آماده کنند، هم دشمن نتواند پیش بیاید." برگشت و همه را جمع کرد. گفت "آماده
شوید همین روزها راه می افتیم". پرسیدیم "امام؟" گفت"دعامان
کردند."
35) دنبال یک نفر می گشتیم که بتواند نیروهای جوان را سازمان دهی کند، که سر و کله چمران پیدا شد. قبول کرد. آمد ایلام.
یک جلسه ی آشنایی گذاشتیم و همه چیز را سپردیم دست خودش. همان روز، بعد از نماز
شروع کرد. اول تیراندازی و پرتاب نارنجک را آموزش داد، بعد خنثا کردن مین.صبح فردا
زندگی در شرایط سخت شروع شده بود.
36) حدود یک ماه برنامه اش این بود؛ صبح تا شب سپاه و برنامه ریزی، شب ها شکار
تانک. بعد از ظهرها، اگر کاری پیش نمی آمد، یک ساعتی می خوابید.
37) تلفنی به م گفتند "یه مشت لات و لوت اومده ن، می گن می خوایم بریم ستاد
جنگ های نامنظم." رفتم و دیدم. ردشان کردم. چند
روز بعد، اهواز، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکیشان گفت"آقای
دکتر خودشون گفتن بیاین." می پریدند؛ از روی گودال، رود، سنگر. آرپی جی زن ها
را سوار می کردند ترک موتور، می پریدند.
نصف بیش ترشان همان وقت ها شهید شدند.
38) از در آمد تو. گفت "لباسای نظامی من کجاست؟ لباسامو بیارین." رفت
توی اتاقش، ولی نماند. راه افتاده بود دور اتاق. شده بود مثل وقتی که تمرین رزم تن
به تن می داد. ذوق زده بود. بالاخره صبح شد و رفت. فکر
کردیم برگردد، آرام می شود. چه آرام شدنی! تا نقشه ی عملایت را کامل کند. نیروها
را بفرستد منطقه، نه خواب داشت نه خوراک. می گفت "امام فرموده ن خودتون رو
برسونید کردستان." سریک هفته، یک هواپیما نیرو جمع کرده بود.
39) اگر کسی یک قدم عقب تر می ایستاد و دستش را دراز می کرد، همه می فهمیدند بار
اولش است آمده پیش دکتر. دکتر هم بغلش می کرد و ماچ و بوسه ی حسابی. بنده ی خدا
کلی شرمنده می شد و می فهمید چرا بقیه یا
جلو نمی آیند، یا اگر بیایند صاف می روند توی بغل دکتر.
40) مانده بودیم وسط نیروهای ضد انقلاب. نه جنگ کردن بلد بودیم، نه اسلحه داشتیم.
دکتر سر شب رفت شناسایی. کسی از جاش جم نخورد تا دکتر برگشت. دم اذان بود.وضو که
می گرفت، ازم پرسید"عزیزجان چه خبر؟ کسی چیزیش نشده؟"
41) سر سفره، سرهنگ گفت "دکتر! به میمنت ورود شما یه بره زده ایم زمین."
شانس آوردیم چیزی نخورده بود و این هه عصبانی شد. اگر یک لقمه خورده بود که دیگر
معلوم نبود چه کار کند.
42) اولین عملیاتمان بود. سرجمع می شدیم شصت هفتاد نفر. یعنی همه بچه های جنگ های
نامنظم. رفتیم جلو و سنگر گرفتیم.طبق نقشه. بعد فرمان آتش رسید. درگیر شدیم.
دوساعت نشده دشمن دورمان زد. نمی دانستیم در عملیات کلاسیک، وقتی دشمن دارد محاصره
می کند باید چه کار کرد. شانس آوردیم که دکتر به موقع رسید.
43) خوردیم به کمین. زمین گیر شدیم. تیرو ترکش مثل باران می بارید. دکتر از جیپ
جلویی پرید پایین و داد زد "ستون رو به جلو." راه افتاد.چند نفر هم
دنبالش. بقیه مانده بودیم هاج و واج. پرسیدم "پس ما چه کارکنیم؟". دکتر
از همان جا گفت "هر کی می خواد کشته نشه، با ما بیاد." تیر و ترکش می
آمد، مثل باران. فرق آن جا و این جا فقط این بود که دکتر آنجا بود و همین کافی
بود.
44) تشییع آیت الله طالقانی بود. من و چند تا از مسئولین توی غسال خانه بودیم. در
را بسته بودند که جمعیت نیاید تو. دربان آمد، گفت "یکی آمده، می گه چمرانم.
چه کار کنم؟" با خودم گفتم "امکان ندارد." رفتیم دم در. خودش بود
لاغر لاغر. کردستان شلوغ بود آن روزها.
45) گفت "سیزده روزه زن و بچه شون رو گذاشته ن و اومده ن این جا، حقوق هم
نگرفته ن. من اصلا متوجه نبودم." سرش را گذاشته بود روی دیوار و گریه می کرد. کلاه سبزها را می گفت. چند دقیقه پیش، یکیشان آمده
بود پیش دکتر و گفته بود"چون ما بی خبر آمده ایم، اگر اجازه بدهید، چند تا از
بچه ها بروند، هم خبر بدهند، هم حقوق های ما را بگیرند". گفتم "شما برای
همین ناراحتید؟"
46) کم کم همه بچه ها شده بودند مثل خود دکتر ؛ لباس پوشیدنشان، سلاح دست گرفتنشان،
حرف زدنشان. بعضی ها هم ریششان را کوتاه نمی کردند تا بیش تر شبیه دکتر بشوند.
بعدا که پخش شدیم جاهای مختلف، بچه ها را از روی همین چیز ها می شد پیدا کرد. یا
مثلا از این که وقتی روی خاک ریز راه می روند نه دولا می شوند، نه سرشان را می
دزدند. ته نگاهشان را هم بگیری، یک جایی آن دوردست ها گم می شود.
47) ایستاده بود زیر درخت. خبرآمده بود قرار است شب حمله کنند. آمدم بپرسم چه کار
کنیم. زل زده بود به یک شاخه ی خالی.گفتم "دکتر، بچه ها می گن دشمن آماده باش
داده." حتی برنگشت. گفت "عزیز بیا ببین چه قدر زیباست." بعد همان
طور که چشمش به برگ بود، گفت "گفتی کی قراره حمله کنند؟".
48) – دکتر نیست. همه پادگان را گشتیم، نبود. شایعه شد دکتر را دزدیده اند. نارنجک
و اسلحه برداشتیم رفتیم شهر. سرظهر توی مسجد پیدایش کردیم. تک و تنها وسط صف نماز
جماعت سنی ها. فرمان ده پادگان از عصبانیت نمی توانست چیزی بگوید. پنج ماه می شد
که ارتش درهای پادگان را روی خودش قفل کرده بود، برای حفظ امنیت.
49) شب دکتر آماده باش داد. حرکت کردیم سمت اهواز. چند کیلومتر قبل از شهر پیاده
شدیم. خبر رسید لشکر 92 زمین گیر شده. عراقی ها دارند می رسند اهواز. دکتر رفت
شناسایی. وقتی برگشت، گفت"همین جا جلوشان را می گیریم. از این دیگر نباید
جلوتر بیایند." ما ده نفر بودیم، ده تا تانک زدیم و برگشتیم. عراقی ها خیال
کرده بودند از دور با خمپاره می زنندشان. تانک ها را گذاشتند و رفتند.
50) تانک دشمن سرش را انداخته پایین، می آید جلو. نه آرپی جی هست، نه آرپی جی زن.
یک نفر دولا دولا خودش را می رساند به تانک، می پرد بالا، یک نارنجک می اندازد توی
تانک، برمی گردد. دکتر خوش حال است. یادشان به خیر ؛ پنج نفر بودند. دیگر با دست
خالی هم تانک می زدند.
51) موقع غذا سرو کله عرب ها پیدا می شد ؛ کاسه و قابلمه به دست، منتظر. دکتر گفته
بود "اول به آنها بدهید، بعد به ما. ما رزمنده ایم، عادت داریم. رزمنده باید
بتواند دو سه روز دوام بیاورد."
52) وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت "دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین."
بعد خودش پیداش شد، با کلی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که
نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی اروند.عراقی ها فکر کرده بودند غواص است، تا
صبح آتش می ریختند.
53) گفتم "دکتر جان، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه. این پنکه
هم جواب نمی ده. ما صد، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد
داریم، اگه یکیش را بذاریم این اتاق...".گفت "ببین اگه می شه برای همه ی
سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من."
54) بلند گفت "نه عزیز جان، نه. عقب نشینی نه. اگر قرار باشد یک جایی بایستیم
و بمیریم، همین جا می مانیم و می میریم." کسی نمرد. وقتی برگشتیم، یک نفر
دستش ترکش خورده بود، یک نفر هم دوتا آرپی جی غنیمت برداشته بود.
55) سر کلاس درس نظامی می گفت"اگر می خواهی به یک ارتش حمله کنی، باید سه
برابر تانک داشته باشی." صدایم کرد و گفت "عزیز،
برو یه رگبار ببند اون جا و بیا." رفتم، دیدم یک دنیا تانک خوابیده. صدا می
کردم، می بستندم به گلوله. رگبار بستم و آمدم. می گفت "عزیز رگبار که می
بندی، طرف عصبی می شه و کسی که عصبی بشه، نمی تونه بجنگه."
56) تا آن وقت آرپی جی ندیده بودم. دکتر آرپی جی زدن به م یاد داد، خودش.
57) ماکت هایم را کار گذاشتم. بد نشده بود. از دور به نظر می رسید موشک تاو است.
عراقی ها تادیدند، به ش شلیک کردند، تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بی
خیال شدند. فکر این جایش را نمی کردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم.
تا دیدمش گفتم "دکتر جان، نقشه مان گرفت. هشت تا تانک زدیم."
58) از اهواز راه افتادیم ؛ دوتا لندرور. قبل از سه راهی ماشین اول را زدند. یک
خمپاره هم سقف ماشین ما را سوراخ کرد.و آمد تو، ولی به کسی نخورد. همه پریدیم
پایین، سنگر بگیریم. دکتر آخر از همه آمد. یک گل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود
بغلش. گفت "کنار جاده دیدمش. خوشگله؟"
59) بیست و شش تا موشک خراب برگردانده بودند مقر. دکتر گفت "بگیرمشان، اگر شد
استفاده کنیم." گرفتیم، درست کردشان، استفاده کردیم؛ هر بیست و شش تایش.
60) تا از هلیکوپتر پیاده شدیم، من ترکش خوردم. دکتر برم گرداند توی هلی کوپتر و
دستور داد برگردیم عقب. وقتی رسیدیم، هوا تاریک شده بود. دکتر مانده بود وسط دشمن.
خلبان نمی توانست پرواز کند. تماس گرفتم تهران، خواستم چند تا فانتوم بفرستند،
منطقه را بمباران کنند.خدا خدا می کردم دکتر طوریش نشود.
61) از خط که برگشتیم. مرخصی رد کردم و یک راست آمدم خانه. دل توی دلم نبود. قبل
از عملیات که زنگ زده بودم، دخترم مریض بود. حالش را پرسیدم، خوب بود. زنم گفت "یک
خانم عرب آمد دم در. گفت بچه را بردار برویم دکتر. دوا ها را هم خودش گرفت."
62) بلبل لاکردار معلوم نبود چه طور رفته آنجا. به هزار بدبختی رادیاتور را باز
کردیم که سالم بیاوریمش بیرون. دکتر این پا وآن پا می کرد تا بالاخره توانست دستش
را ببرد لای پره ها و بکشدش بیرون. نگهش داشت تا حالش جا بیاید. می خواند. قشنگ می
خواند.
63) گفتم "دکتر، شما هرچی دستور می دی، هرچی سفارش می کنی، جلوی شما می گن
چشم، بعد هم انگار نه انگار. هنوز تسویه ی مارو نداده ن. ستاد رفته زیر سؤال. می
گن شما سلاح گم کرده ین..." همان قدر که من عصبانی بودم، او آرام بود. گفت "عزیز
جان، دل خور نباش. زمانه ی نابه سامانیه. مگه نمی گفتن چمران تل زعتر را لو داده؟
حالا بذار بگن حسین مقدم هم سلاح گم کرده. دل خور نشو عزیز."
64) هر هفته می آمد، یا حداکثر ده روز یک بار. از اول خط سنگر به سنگر می رفت. بچه
ها را بغل می کرد و می بوسید. دیگر عادت کرده بودیم.یک هفته که می گذشت، دلمان حسابی
تنگ می شد.
65) آب کارون را منحرف کرده بود توی منطقه. باتلاق شده بود چه باتلاقی. عراقی ها
نمی توانستند بیایند جلو. هر بار همه که سد می زدند،
یکی دوتا از بچه ها می رفتند و می فرستادندش هوا.
66) فکر می کردم بدنش مقاوم است که در آن هوای گرم
اصلا آب نمی خورد. بعد از اذان، وقتی دیدیم چه طوری آب می خورد، فهمیدیم چه قدر تشنه
بوده.
67) برای نماز که می ایستاد، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو. یک
بار به ش گفتم "چرا سر نماز این طورمی کنی؟" گفت "وقتی نماز می
خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ت صاف باشد."با
خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است.
68) گیر کرده بودیم زیر آتش. یک آن بلند شدیم که فرار کنیم، دکتر رفت و من جا ماندم. فرصت
بعدی سرم را بلند کردم، دیدم دارد به سمت من می آید و یک موشک به سمت او. خواستم
داد بزنم، صدا در گلویم ماند. فکر کردم موشک نصفش کرده. خاک که نشست، دیدم کجا پرت
شده. سالم بود. با هم فرار کردیم.
69) از فرمان دهی دستور دادند "پل را بزنید." همه ی بچه ها جمع شدند،
چند گروه داوطلب. دکتر به هیچ کدام اجازه نداد بروند. می گفت "پل زیر دید
مستقیم است." صبحی خبر آوردند پل دیگر نیست. رفتیم آن جا. واقعا نبود. گزارش
دادند دکتر و گروهش دیشب از کنار رود برمی گشتند می خندیدند و برمی گشتند.
70) اصل ایده بود اصلا. لوله را دو تا سوراخ می گرد و می گفت "میخ بذارید این
جا، می شه خمپاره". می شد.
71) ناهار اشرافی داشتیم ؛ ماست. سفره را انداخته و نینداخته، دکتر رسید. دعوتش
کردیم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره.یکی می پرسید "این وزیر
دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی، چی شد پس؟"
72) یک بند داد می زدم. گریه می کردم. کنترل خودم را از دست داده بودم. همه هم
نگران اسلحه ای بودند که دستم بود. دکتر رسید و یک کشیده ی محکم زد زیر گوشم.فکر
کنم تنها کشیده ای بود که توی عمرش به کسی زده بود.
73) دکتر آرپی جی می خواست، نمی دادند. می گفتند دستور از بنی صدر لازم است. تلفن
کرده بود به مسئول توپ خانه. آن جا هم همان آش و همان کاسه. طرف پای تلفن نمی دید
دکتر از عصبانیت قرمز شده. فقط می شنید که "من از کجا بنی صدر رو گیر بیارم
مجوز بگیرم؟" رو کرد به من، گفت "برو آن جا آرپی جی بگیر. ندادند به زور
بگیر برو عزیز جان."
74) نگاه می کرد به چشم هات و تو می شنیدی که حالا دیگر ما دوستیم، برادریم، با هم
کار می کنیم.با چشم هاش، صیغه ی برادری می خواند.
75) گفت "سید، می ری رو جاده؟" گفتم "اگر شما امر کنید، می رم."
جلو را نشان داد و گفت "یک کوچه آن جاست، هفت کیلومتری. آن جا پناه بگیر
ببینم چه می شود." جاده توی تیررس بود. کلاه کاسکت را بالا می آوردی، می
زدند. سوار شدیم و رفتیم. گلوله می آمد. زیاد هم می آمد. تیز می رفتیم و صلوات می
فرستادیم. کوچه سر جایش بود آمدیم پایین و نشستیم، گریه کردیم.دکتر بی سیم زد "شروع
کنید" شروع کردیم. یک، دو، سه... چهار دهمی تانک فرمان دهی بود. موشکمان تمام
شد. صبر کردیم بقیه برسند.
76) تصمیم گرفتم بروم پیشش، توی چشم هاش نگاه کنم و بگویم "آقا اصلا جبهه مال
شما. من می خوام برگردم." مگر می شد؟ یک هفته فکر کردم، تمرین کردم. فایده
نداشت. مثل همیشه، وقتی می رفتم و سلام می کردم، انگار که بداند ماجرا چیست، می
گفت "علیک السلام" و ساکت می ماند. دیگر نمی توانستم یک کلمه حرف بزنم.
لبخند می زد و می گفت "سید، دو رکعت نماز بخوان درست می شه."
77) لاک پشته به موقع رسید، با یک قابلمه خشاب. می دانستم کار دکتر است، نمی
دانستم چه طور به ش فهمانده بود بیاید پیش من.
78) بالاخره برگشتند، هشتاد و هشت نفر از نود نفر. قبل از ظهر بی سیم زدند که "محاصره
شدیم." دکتر به حسن نگاه کرد. حسن با همان نگاه گفت "چشم." سرشب
رسیدند آنجا. حسن چند نفر را فرستاد برای سازمان
دهی، خودش و بقیه هم سنگر گرفتند و شروع کردند راه باز کردن.عراقی ها هم هرچه آتش
داشتند می ریختند سرشان.نصفه شب دوباره بی سیم زدند. صدای بی سیم چی می لرزید "دکتر! حسن شهید شده، بقیه هم همه شهید شده ن. چه کار کنیم؟"دکتر گفت "حسن
چهارده تا جون داره، هنوز چهارتاش مونده." بالاخره راه را باز کردند و همه
برگشتند. دکتر منتظرش بود. منتظر همه شان بود.
79) کارمان همین بود؛ هرکدام یک نی بلند گرفته بودیم دستمان و موشک که می آمد، با
نی می زدیم به سیمش. بعدا برای هر کس تعریف می کردیم، خیال
می کرد شوخی می کنیم. انگار فقط دکتر بلد بود چه طور موشک کنترل شونده را منحرف
کند.
80) بولدوزرهای عراقی کانال می کندند. چند تا تانک مانده بوبدند پشتیبانی. دکتر به
م گفت "عزیز، بشمار این تانک ها را." گفتم "دوربین ندارم. یه آرپی
جی دارم که دوربین داره. گفت "با همون دوربین آرپی جیت شمار." تا بشمارم
رفته بود. جلوتر، یک عراقی ستون پنجمی گرفتیم و با خودمان بردیم. رسیدیم پشت تانک
ها، وسط دشمن. بی سر و صدا چهار تا تانک را فرستادیم هوا و برگشتیم.
81) وقتی دکتر تیر خورد، همه ی بچه ها آمدنددیدنش. باور نمی کردند. می گفتند دکتر
رویین تن است. تصرف دارد روی گلوله ها. مسیرشان را عوض می کند. از این حرف ها.
دکتر وقتی شنید، خیلی خندید.
82) وقتی پیغامش رسید، هرچه مهمات بود برداشتم و آمدم. چشمم که به چشمش می افتاد،
خجالت می کشیدم. بغلم کرد و اشکش سرازیر شد. اول
نفهمیدم اشک شوق است، یا ناراحتی. گفت "بچه ها دارند تلف می شوند، ما شده ایم
وجه المناقشه ی سیاسیون." با هم مهمات را بین نیروها
تقسیم کردیم.
83) گفت"ببین فلانی، من هم توی انگلیس دوره دیده م، هم توی آمریکا، هم توی
اسرائیل. خیلی جنگیده م. فرمان ده زیاد دیده م. دکتر چمران اولین فرماندهیه که
موقع جنگیدن جلوی نیروهاست و موقع غدا خوردن عقب صف."
84) گفتم "شما حالتون خوش نیست. مریض شده ین."گفت "نه، خوبم."
گفتم "تب ولرز کرده ین؟" سرش را انداخت پایین. گفت "نه عزیز، گرسنه
م." دو روز چیزی نخورده بود. همه جا را دنبال غذا گشتم ؛ هیچی نبود، هیچی.
یعنی یک ذره خرما یا قند هم نبود. رفتم پیش خانمش. گفتم "این جا چیزی پیدانمی
شود، بگذارید برویم داخل شهر."گفت "نه." قایم شده بودم توی انبار.
بغض کرده بودم و از گونی نان خشک ها، جاهایی که کپک نداشت می شکستم و می گذاشتم
توی سینی. گریه ام بند نمی آمد.
85) دستور این بود؛ یک تراورس، یک موتور برق و دو عدد لامپ. یک الاغ را با این ها
مجهز می کردیم و می فرستادیم پشت تپه. باید آتش تهیه شان را می دیدی. فکر می کردیم
اگر با این همه مهمات بهمان حمله می کردند، چه کار می کردیم.آن ها هم لابد به این
فکر می کردند که این تانک ها از کجا پیدایشان شده است.
86) می گفتند "چمران همیشه توی محاصره است." راست می گفتند. منتها دشمن
مارا محاصره نمی کرد. دکتر نقشه ای می ریخت. می رفتیم وسط محاصره، محاصره را می
شکستیم و می آمدیم بیرون.
87) سوسنگرد را ما آزاد کردیم. یعنی راستش خدا آزاد کرد؛ ما
هم بودیم، دکتر هم بود، ارتشی ها هم به موقع آمدند، آن ها هم بودند. نقشه را دکتر
کشیده بود. ما از جنوب شهر عملیات را شروع کردیم. بعد دکتر و نیروهایش رفتند سمت
غرب. قصدشان این بودکه تانک هارا دنبال خودشان بکشانند، موفق شدند.نیم ساعت بعد یک
پاکت سیگار رسید دست تیمسار فلاحی. رویش دست خط و امضای دکتر
بود. تیمسار یادداشت را که خواند دستور داد وارد عمل شوند. سوسنگردرا همان خدا
آزاد کرد.
88) مریض شده بود بدجور. گفتم "دکتر چرا نمی ری تهران؟دوایی،دکتری؟" گفت
"عزیز جان، نفس این بچه ها خوبم می کند."
89) به خانمِ دکتر می گفتم "زن نباید بعد از غروب پاشو از خونه بذاره بیرون."
او هم نمی رفت. یک روز از دکتر پرسید "شما اجازه نمی دهید بروم بیرون؟"
دکتر گفت "چرا، من راضیم." بازهم من نمی گذاشتم برود.
90) چهل نفر می خواستندکه بروند پشت تپه ها، نگذارند دشمن نیروها را دور بزند.
گفته بودند ممکن است برگشتی نباشد. چهل و هفت نفر داوطلب شدند، با من چهل و هشت
نفر. مانده بودیم توی اتوبوس منتظرکه نفربر بیاید. نیامد. زیاد صبرکردیم، خبری نشد.
تلفن کردم به دکتر. خندید. خیلی خندید. گفت "کجایی تو؟ من فکرکردم رفتی بهشت.
زود برگرد." اتوبوس اشتباه رفته بود. عراق هم منطقه را زده بود، با همه ی
نیروهایش.
91) پل زده بودیم، با تیوب کامیون. دکتر آمد و با جیپ از روی پلمان رد شد.و بعد
برگشت و بچه ها را یکی یکی بوسید. شصت و پنج نفر بودیم یا شصت و هفت تا، درست
خاطرم نیست.
92) با خودش عهد کرده بود تا نیروی دشمن در خاک ایران است برنگردد تهران. نه مجلس
می رفت، نه شورای عالی دفاع. یک روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود گفت "به
دکتر بگو بیا تهران." گفتم "عهد کرده با خودش، نمی آد." گفت "نه،
بگو بیاد. امام دلش برای دکتر تنگ شده." به ش گفتم. گفت "چشم. همین فردا
می ریم."
93) از پیش امام که برگشت گفت"عزیز برو ببین هواپیما هست برای اهواز؟"
گفتم"مگر عصری سخن رانی ندارید؟" گفت"دلم برای دهلاویه شور می زنه."
- دهلاویه می ری؟ - بپر بالا.... همون عقب بشین. از کجا می آی؟
- اهواز، عزیز جان.
94) گفت "رضایت بدهید، من فردا بروم شهید بشم." گفتم "من چه طور
تحمل کنم؟" آن قدر برایم حرف زد تا رضایت دادم.
95) تا ساعت ده دیگر همه فهمیده بودند رستمی شهید شده. دکتر آماده شده بود برود خط.
فرمان ده جدید را انتخاب کرد و راه افتادند. نمی دانم
چرا همه ی بچه های ستاد آمدند و ایستادند تا دکتر برود. توی راه یک دفترچه گذاشته بود روی پایش و می
نوشت. رسیدیم دهلاویه. بچه ها از خستگی خوابیده بودند. دکتر بیدارشان کرد و با همه روبوسی کرد. همه جمع شدند. سخن رانی کرد. آخر صحبتش گفت"بالاخره
خدا رستمی را دوست داشت، برد. اگرما را هم دوست داشته باشد، می برد."
96) داشت منطقه را برای مقدم پور، فرمان ده جدید، توضیح می داد. مثل همیشه راست
ایستاده بود روی خاک ریز. حدادی هم همراهشان بود. سه نفر بودند؛ سه تا خمپاره رفت طرفشان.
اولی پانزده متری. دومی هفت متری وسومی پشت پای دکتر، روی خاکریز. دیدم هرسه
نفرشان افتادند. پریدیم بالای خاک ریز. ترکش خمپاره خورده بود به سینه ی حدادی،
صورت مقدم پور و پشت دکتر.
97) از تهران زنگ زدم اهواز. گفتم "می خوام برگردم." گفتند "نمی
خواد بیایی، همان جا باش." خودم را معرفی کردم. یکی از بچه ها گوشی را گرفت.
زد زیر گریه. پرسیدم "چی شده؟" گفت "یتیم شدیم."
98) خانمش آمد ستاد، برای تسویه حساب. حساب چندانی نداشتیم. یک ساک پارچه ای، تویش
یک پیراهن و دوتا زیرپوش.
99) یاد آن روزها که می افتم، دلم حسابی تنگ می شود؛ تنگِ تنگ. عکس ها را در می
آورم و دوباره چند باره نگاهشان می کنم. صدایش را می شنوم که می گوید "چه
خبر؟ چی دارین؟ تیر؟ ترکش؟ خمپاره؟" بعضی وقت ها هم این دل تنگی ها بغض می
شود و می رود جمع می شود ته گلو. هیچ کاریش هم نمی شود کرد. راه می افتم سمت جنوب،
دهلاویه. آن جا می ایستم روبه رویش، سلام می کنم و سرم را می اندازم پایین، منتظر
که بگوید "چه خبر؟ باز کتونی هاتو زدی زیر بغلت برگردی اهواز؟" تا بغضم حسابی باز شود.
100) بعد از دکتر فکر کردم همه چیز تمام شده، تمام تمام.وصیت نامه اش را که
خواندند، احساس کردم هنوز یک چیزهای کوچکی مانده. یک چیزهاییکه شاید بشود توی جبهه
پیدایشان کرد. رفتم وماندگار شدم ؛ به خاطر همان وصیت نامه.
منبع:
کتاب چمران رهی رسولی فر انتشارات روایت فتح
قصههاي مينيماليستي جنگ از مهدي قزلي که به صورت دنبالهدار درسایت لوح شد در دو جلد کتاب به چاپ رسيد.
اين کتابها به نامهاي امتحان نهايي و آخرين امتحان توسط انتشارات آينده سازان وابسته به اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانش آموزان به چاپ رسيده است.
موضوع اين دو کتاب، خاطرات جنگي در مورد دانش آموزان است.
اين کتاب را ميتوانيد از اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانش آموزان به شماره تماس ٢–٧٥٠٠٧٧١ و کتابفروشي نيستان به آدرس، خيابان ١٦ آذر، خيابان ادوارد براون، پلاک ٣٠ ، تهيه فرماييد.
١- چند روز قبل از امتحانها از جبهه ميآمد، يك صندلي ميگذاشت زير درخت نارنگي وسط حياط، آن چند روز را درس ميخواند و با نمرههاي خوب قبول ميشد. نمرههاش هست. تازه با همين وضع توي كنكور هم قبول شد. آن هم دانشگاه اميركبير.
٢- يك بار از جبهه كه برگشت، گفت: «مادر! تو چه دعايي ميكني كه من شهيد نميشم؟» از آن به بعد ميگفتم: «خدايا! راضيام به رضاي تو.»
خدا راضي بود پسرم پيش او برود و پيش من نماند.
٣- شهيد كه شد، دو بسته از وسايلش را فرستادند براي خانوادهاش. يك بسته وسايل شخصي و يك بسته كتابهاي درسي دبيرستان.
٤- شش ماهي بود ميرفت جبهه. من منتظر ماندم تا امتحانها تمام بشود و تابستان همراهش بروم. بعضي حرفهايش را نميفهميدم. ميگفت: «خمپارهها هم چشم دارند.»
* * *
نشسته بوديم وسط محوطه؛ داشتيم قرآن ميخوانديم. صداي سوت خمپارهاي آمد. هر دو خوابيديم زمين. گرد و خاكها كه خوابيد، من بلند شدم، اما او نه. تازه فهميدم خمپارهها هم چشم دارند.
٥- كتابهايش را جلد كرده بود، با روزنامه. نميخواست بقيه بفهمند او فقط يك محصل است.
بچهها و محصلها را سخت راه ميدادند خط مقدم.
٦- نوبتش شده بود. بيدارش كه كردند تا برود براي نگهباني، شروع كرد به داد و بيداد. بيچاره حميد كلي جا خورد. آرامتر كه شد، از حميد معذرتخواهي كرد. گفت خواب امام حسين را ميديده. ميخواسته با امام حسين صحبت كند كه حميد صدايش زده.
بلند شد، وضو گرفت و رفت سر پست.
* * *
دم صبح بود كه صداي تيراندازي آمد. همه بلند شدند و ريختند بيرون. سر و صداها كه خوابيد، ديدند خوابيده. با چشمهاي باز و رو به آسمان. بچهها ميگفتند توي آخرين لحظات گفت: «السلام عليك يا اباعبدا…» اين دفعه واقعا با خود امام حسين صحبت ميكرد.
٧- از مدرسه برگشته و برنگشته، ديدم مسجد محل شلوغ است. رفتم خانه. نهار ميخوردم كه آبجي زهرا با چشمهاي خيس آمد داخل.
- علي! نشستي؟ احمد رو بردن!
- كجا؟
- بهشت زهرا.
هنوز يك ماه نميشد. توي مدرسه بغل دست خودم مينشست. نگذاشتم كسي سر جايش بنشيند. گفته بودم جايش را نگه ميدارم تا برگردد.
به بهشت زهرا كه رسيدم، ديدم كفش نپوشيدهام. از پايم خون ميآمد. با پاي خوني رفتم ثبت نام كردم براي جبهه.
٨- بغض كرده بود. از بس گفته بودند: «بچه است؛ زخمي بشود آه و ناله ميكند و عمليات را لو ميدهد.»
شايد هم حق داشتند. نه اروند با كسي شوخي داشت، نه عراقيها. اگر عمليات لو ميرفت، غواصها - كه فقط يك چاقو داشتند - قتل عام ميشدند. فرمانده كه بغضش را ديد و اشتياقش را، موافقت كرد.
* * *
بغض كرده بود. توي گل و لاي كنار اروند، در ساحل فاو دراز كشيده بود. جفت پاهايش زودتر از خودش رفته بودند. يا كوسه برده بود يا خمپاره. دهانش را هم پر از گِل كرده بود كه عمليات را لو ندهد.
٩- «بچه! اين چه وضعشه؟ صبح ميري هنرستان، بعد ميري معلوم نيست كجا كار ميكني، شبها هم كه اين حاج ابوالقاسم مقدس رو ول نميكني توي مسجد. تلف ميشي پسر جون! مگه من مادرت نيستم؟ پس چرا حرفم رو گوش نميكني؟»
مثل هميشه رفت جلو و پيشاني مادرش را بوسيد: «جونِ عزيز اگه ميدونستم از ته دل اين حرف رو ميزني، نه هنرستان ميرفتم، نه سركار، نه مسجد خاتم. ولي من ميدونم فقط از سر دلسوزي اين حرفها رو ميزني.»
از وقتي امير شهيد شد، ديگر كسي پيشاني مادرش را نبوسيد.
١٠- فرمانده داشت با شور و حرارت صحبت ميكرد. وظايف را تقسيم ميكرد و گروهها يكي يكي توجيه ميشدند. يك دفعه يادش آمد بايد خبري را به قرارگاه برساند. سرش را چرخاند؛ پسر بچهاي بسيجي را توي جمع ديد. گفت: «تو پاشو با اون موتور سريع برو عقب اين پيغام رو بده.»
پسر بچه بلند شد. خواست بگويد موتورسواري بلد نيستم، ولي فرمانده آنقدر با ابهت گفته بود كه نتوانست. دويد سمت موتور، موتور را توي دست گرفت و شروع كرد به دويدن. صداي خندهي همهي رزمندهها بلند شد.
1١- يك تانك افتاده بود دنبالش. معلوم نبود چطوري آن جلو مانده؛ آرپيچيزنها را صدا زدند.
آنقدر شليك كردند كه تانك منفجر شد. پسر كه به خاكريز رسيد، پرسيديم كجا بودي؟
گفت: «ديشب كه رفتيم جلو، خوابم برده بود. تقصير مادرمه؛ از بس به ما زور ميكرد سرشب بخوابيم، بد عادت شديم.»
١٢- داخل كه شديم، ديدم بسيجي نوجواني توي ستاد فرماندهي نشسته. گفتم: «بچه بلند شو برو بيرون. الان اينجا جلسهاس.»
يكي از كساني كه آنجا بود، سرش را به گوشم نزديك كرد و گفت: «اين بچه، فرماندهي گردان تخريبه.»
١٣- كنكور كه داديم، آمد در خانهمان و گفت برويم. دستم را گرفت و برد. ثبت نام و بعد هم اعزام. توي منطقه، وقتي پرسيدند كجا ميخواهيد برويد، زود گفت: «تخريب».
با آرنج، آرام زدم به پهلويش. از چادر كه بيرون آمديم، گفتم: «ديوونه! چرا گفتي تخريب؟»
گفت: «آخه اينجا نزديكتره.»
١٤- جيبهايش را گشتند. فقط يك قرآن، يك زيارت عاشورا و يك عكس كه همگي خوني بودند. غلامرضا ١٧ سال بيشتر نداشت.
١٥- ته خاكريز. هركس ميخواست او را پيدا كند، ميرفت ته خاكريز. جبهه كه آمد، گفتند بچه است؛ امدادگر بشود.
هركس ميافتاد، داد ميزد «امدادگر...! امدادگر...». اگر هم خودش نميتوانست، ديگراني كه اطرافش بودند داد ميزدند: «امدادگر...! امدادگر...».
* * *
خمپاره منفجر شد؛ او كه افتاد، ديگران نميدانستند چه كسي را صدا بزنند. ولي خودش گفت: «يا زهرا...! يا زهرا...».
١٦- وقتي ميرفت جبهه، چند روز مانده بود چهارده ساله بشود. چنان شناسنامه را دستكاري كرده بود كه خودم هم توي سن و سالش شك كردم. يك برگه آورد و گفت: «مادر! امضاء كن». وقتي امضاء ميكردم، ميخواستم از خنده بتركم. جلوي خودم را گرفتم كه به خاطر اين جعل پر رو نشود.
١٧- خسرويِ من، اولين نفري بود توي منطقهي «واجرگاه» كه رفت جبهه. بعد از امتحانهاي نهايي سوم راهنمايي. قبلش كسي جرئت نميكرد؛ ولي بعد از خسرو، دل و جرئت بعضيها زياد شد و رفتند.
١٨- وي اولين اعزام چهارده ساله بود. قبولش نميكردند. دست برد توي شناسنامهاش و براي اينكه لو نرود، آن را هم با خودش برد.
بيچاره مادرش، براي گرفتن كوپن استشهاد محلي جمع كرد كه شناسنامهاش گم شده. از آن به بعد او دو جلد شناسنامه داشت.
١٩- يواشكي رفته بود ثبت نام. وقتي براي تحقيق آمده بودند، مادرش كه فهميده بود، خانهي روبرويشان را نشان داده بود و گفته بود آن همه كبوتر را ميبينيد؟ براي پسر من است. او اصلا آدم درست و حسابي نيست؛ كفترباز است. آنها هم قبولش نكردند.
وقتي فهميد، رفت بسيج و توضيح داد؛ ولي ديگر دير شده بود. ماند تا اعزام بعدي.
٢٠- با پدرش رفته بود جبهه. آنقدر كوچك بود كه هر كس ميرسيد، نازش ميكرد. چند بار هم ميخواستند برگردانندش. به بهانهي فراري بودن از خانه؛ پدرش نگذاشت.
٢١- پدرش اجازه نميداد برود. يك روز آمد و گفت: «پدر جان! ميخواهيم با چند تا از بچهها برويم ديدن يك مجروح جنگي.» پدرش خيلي خوشحال شد. سيصد تومان هم داد تا چيزي بخرند و ببرند.
چند روزي از او خبري نبود... تا اينكه زنگ زد و گفت من جبههام. پدرش گفت: «مگر نگفتي ميروي به يك مجروح سر بزني؟» گفت: «چرا؛ ولي آن مجروح آمده بود جبهه.»
پدرش فقط پشت تلفن گريه كرد.
٢٢- الاغمان را برداشتم بردم بيابان تا براي زمستان گوسفندانمان علف جمع كنم. فرصت خوبي بود. حداقل تا شب كسي منتظر من نبود. الاغ خودش راه خانه را بلد بود. رهايش كردم و رفتم جبهه.
نميدانم آن سال زمستان، گوسفندها چه ميخوردند؟
٢٣- جثهاش خيلي كوچك بود. اوايل كه توي سنگر ميخوابيد، بعضي شبها توي خواب و بيداري ميگفت: «ماماني! آب... ماماني! آب...»؛ بچهها ميخنديدند و يك ليوان آب ميدادند دستش. صبح كه بيدار ميشد و بچهها جريان را ميگفتند، انكار ميكرد.
٢٤- رفت ثبت نام. گفتند سنات قانوني نيست. شناسنامهاش را دستكاري كرد. گفتند رضايتنامه از پدر. رفت دست به دامن يك حمال شد كه پاي رضايتنامه را انگشت بزند. بيست تومان هم برايش خرج برداشت. بعدها فكر ميكرد چرا خودش زير رضايتنامه را انگشت نزده بود؟
٢٥- صدايش ميزدند "نيم وجبي". ژ-٣ اش را كه ميگذاشت كنارش روي زمين، كمي از آن بزرگتر بود.
٢٦- بعد از امتحانهاي مدرسه رفت ثبت نام كرد که برود جبهه. دوست صميمياي داشت كه پسر صاحبخانهشان هم بود. او هم ميخواست بيايد؛ ولي معرف ميخواست. وقتي به او گفت معرف من باش، قبول نكرد. از مادر صاحبخانهشان خيلي ميترسيد. سر اين موضوع حرفشان شد و دست به يقه شدند.
رفته بود منطقه، پادگان سرپل ذهاب. يك روز صدايش زدند. آمد پايين، ديد پسر صاحبخانهشان است. داد زد: «آمدهام بكشمت! فكر ميكني من بچهام؟» و افتاد دنبالش.
٢٧- با همكلاسيهايش ثبت نام كرده بود براي جبهه. روز اعزام، به بهانهي گرفتن نسخهي مادرش از خانه بيرون زد و رفت. ديگر شب شده بود كه رسيده بودند منطقه. از مينيبوس كه پياده شد، عمويش مچش را گرفت. يكي از همسايهها كه ديده بودش، لو داده بود. پدرش هم آمده بود. سوار ماشين خودشان كردند و برش گرداندند.
تا خانه يكريز گريه ميكرد. همان شب دوباره از خانه فرار كرد و برگشت منطقه. وقتي رسيد دوستانش خيلي خوشحال شدند. گفتند: «يك نفر ديگر هم منتظر توست.»
باز هم پدرش زودتر از خودش رسيده بود. گفت: «حالا كه ميخواهي بروي، برو! خدا پشت و پناهت.»
٢٨- مسؤول ثبت نام به قد و بالايش نگاه كرد و گفت:
- دانشآموزي؟
- بله.
- ميخواهي از درس خوندن فرار كني؟
ناراحت شد. ساكش را گذاشت روي ميز و باز كرد. كتابهايش را ريخت روي ميز و گفت: «نخير! اونجا درسم رو ميخونم». بعد هم كارنامهاش را نشان داد. پر بود از نمرات خوب.
٢٩- سنم كم بود، گذاشتندم بيسيمچي؛ بيسيمچي ناصر كاظمي كه فرماندهي تيپ بود.
چند روزي از عمليات گذشته بود و من درست و حسابي نخوابيده بودم. رسيديم به تپهاي كه بچههاي خودمان آنجا بودند. كاظمي داشت با آنها احوالپرسي ميكرد كه من همانجا ايستاده تكيه دادم به ديوار و خوابم برد.
وقتي بيدار شدم، ديدم پنج دقيقه بيشتر نخوابيدهام، ولي آنجا كلي تغيير كرده بود. يكي از بچهها آمد و گفت: «برو نمازهاي قضايت را بخوان.» اول منظورش را نفهميدم؛ بعد حاليام كرد كه بيست و چهار ساعت است خوابيدهام. توي تمام اين مدت خودش بيسيم را برداشته بود و حرف ميزد.
٣٠- وسايل نيروهايم را چك ميكردم. ديدم يكي از بچهها با خودش كتاب برداشته؛ كتاب دبيرستان. گفتم «اين چيه؟» گفت: «اگر يه وقت اسير شديم، ميخوام از درس عقب نيفتم.» كلي خنديدم.
٣١- عادت داشتند با هم بروند منطقه؛ بچههاي يك روستا بودند. فرماندهشان كه يك سپاهي بود از اهالي همان روستا، شهيد شد. همهشان پكر بودند. ميگفتند شرمشان ميشود بدون حسن برگردند روستايشان.
همان شب بچهها را براي مأموريت ديگري فرستادند خط. هيچ كدامشان برنگشتند. ديگر شرمندهي اهالي روستايشان نميشدند.
٣٢- توي سنگري، ده پانزده متري من بود. داشتيم آتش ميريختيم؛ صدايم زد. رفتم توي سنگرش، ديدم گلوله خورده. با چفيه زخمش را بستم و خبر دادم تا ببرندش عقب. موقع رفتن گفت: «اسلحهام اينجاست. تا هوا روشن بشه يه بار از سنگر من تيراندازي كن، يك بار از سنگر خودت كه عراقيها نفهمند سنگر من خالي شده.»
٣٣- رفته بودم بيمارستان باختران به مجروحين سر بزنم. بينشان پسرك نوجواني بود كه هنوز صورتش مو نداشت. دستش قطع شده بود و آن را بسته بودند. جلو رفتم. دستي به سرش كشيدم و با حالت دلسوزانهاي گفتم: «خوب ميشي... ناراحت نباش.» خيلي ناراحت شد. گفت: «شما چي فكر كرديد؟ من براي شهادت آمده بودم.» از خودم خجالت كشيدم. رفتم تا به بقيه سركشي كنم. وقتي برميگشتم پسرك را ديدم. جلو رفتم و دستي به سرش كشيدم. شهيد شده بود.
٣٤- پسرك صداي بز را از خود بز هم بهتر درميآورد. هر وقت دلتنگ بزهايش ميشد، ميرفت توي يك سنگر و معمع ميكرد.
يك شب، هفت نفر عراقي كه آمده بودند شناسايي، با شنيدن صدا طمع كرده بودند كباب بخورند. هر هفت نفر را اسير کرده بود و آورده بود عقب. توي راه هم كلي برايشان صداي بز درآورده بود. ميگفت چوپاني همين چيزهايش خوب است.
٣٥- با برادر كوچكم محسن هر دو رفتيم جبهه. مرا كه بزرگتر بودم گذاشتند قرارگاه و او رفت خط. محل پستم در اصلي قرارگاه بود.
يك بار يك آمبولانس آمد؛ مدارك خواستم، نشان دادند. گفتم: «در عقب آمبولانس را باز كنيد.» به شدت برخورد كردند و گفتند مجروح دارند. حساس شدم و پيادهشان كردم. راننده گفت: «من تو را ميشناسم، تو چطور مرا نميشناسي؟ اصلاً فرماندهات كجاست؟» بردمش پيش فرمانده. چيزي در گوش فرمانده گفت و فرمانده هم راه را برايش باز كرد.
بعداً فهميدم جنازهي محسن توي آمبولانس بوده و نميخواستند من بفهمم.
٣٦- رفتم اسم بنويسم. گفتند سِنّت كم است. كمي فكر كردم. آمدم خانه شناسنامه خواهرم را برداشتم. «ه» سعيده را پاك كردم شد سعيد. اين بار ايراد نگرفتند. از آن به بعد دو تا سعيد توي خانه داشتيم.
٣٧- داشتيم از فاو برميگشتيم سمت خودمان كه قايق خراب شد. قايق دوم ايستاد كه ما را يدک کند. يك دفعه هواپيماهاي عراقي آمدند. همه شروع كردند به داد زدن و يا مهدي و يا حسين گفتن. چند نفر هم پريدند توي آب. يك نفر ولي ميخنديد.
سرش داد زدم كه بچه الان چه وقت خنديدن است. گفت خوب اگر قرار است شهيد بشويم چرا با عز و جز و ناراحتي. 16 سالش بيشتر نبود.
٣٨- داشتم ميرفتم سر كلاس. برعكس هميشه صدايي از كلاس نميآمد. در را باز كردم ديدم هيچكس نيست. روي تخته نوشته شده بود: «بچههاي كلاس دوم فرهنگ همگي رفتهاند جبهه. كلاس تا اطلاع ثانوي تعطيل است.» من هم ديدم جايز نيست بمانم. شاگرد برود معلم بماند!؟
٣٩- اندازه پسر خودم بود؛ سيزده چهارده ساله. وسط عمليات يك دفعه نشست. گفتم «حالا چه وقت استراحته بچه؟» گفت: «بند پوتينم شل شده ميبندم راه ميافتم.» نشست ولي بلند نشد. هر دو پايش تير خورده بود. براي روحيه ما چيزي نگفته بود.
٤٠- براي كاري رفته بودم نجفآباد. سري هم زديم به گلزار شهدا. پرسيدم:«چند تا شهيد دارد اين شهر؟» گفتند:« بين 2 تا 3 هزار نفر. با مفقودها شايد 3 هزار نفر.» گفتم:«چند تايشان محصل بودند.» گفتند:«هفتصد نفر». يعني از اين 3000 نفر هفتصد نفر زير 18 سال داشتند.
٤١- دو تا بچه يك غولي را همراه خودشان آورده بودند و هاي هاي ميخنديدند. گفتم «اين كيه؟»گفتند: «عراقي» گفتم: «چطوري اسيرش كرديد.» ميخنديدند. گفتند: «از شب عمليات پنهان شده بوده. تشنگي فشار آورده و با لباس بسيجيهاي خودمان آمده ايستگاه صلواتي شربت گرفته بعد پول داده بود. اينطوري لو رفت.» هنوز ميخنديدند.
٤٢- پدر و مادرم ميگفتند بچهاي و نميگذاشتند بروم جبهه. يك روز كه شنيدم بسيج اعزام نيرو دارد؛ لباسهاي صغري خواهرم را روي لباسم پوشيدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه آوردن آب از چشمه زدم بيرون. پدرم كه گوسفندها را از صحرا ميآورد، داد زد:«صغري كجا؟» براي اينكه نفهمد سيفالله هستم، سطل آب را بلند كردم كه يعني ميروم آب بياورم. خلاصه رفتم و از جبهه لباسها را با يك نامه پست كردم. يكبار پدرم آمده بود و از شهر تلفن كرده بود. از پشت تلفن گفت: «اي بني صدر! واي به حالت. مگر دستم بهت نرسه!»
٤٣- از دورهي مدرسه صدايش ميكرديم «كريم چهل سانتي.» از بس قد و قوارهاش كوچك بود. خمپاره كه آمد، شهيد كه شد، واقعاً چهل سانت بيشتر نميشد.
٤٤- با كلي دوز و كلك از خانه فرار كردم و رفتم پايگاه بسيج. گفتند اول يك رژه در شهر ميرويم بعد اعزام. از ترس پدر و مادرم رژه نرفتم و پشت يك عكس بزرگ از امام پنهان شدم. موقع حركت هم پرده ماشين را كشيدم تا آنها متوجه من نشوند. بعداً كه از جبهه تماس گرفتم پدرم گفت: «خاك بر سرت! برات آجيل و ميوه آورده بوديم».
٤٥- سر و صدا توي قسمت ثبتنام بالا گرفت. مسؤول ثبت نام ميگفت من اين پسر را ثبتنام كردهام و او انكار ميكرد. آخر سر فرمانده آمد و گفت ثبتنامش كن. به اسم كوروش ثبتنام كرد. بعد از ثبتنام رفت سر خيابان. كارتي كه رويش اسم كوروش داشت را داد به پسر عمويش كه قد و قامتش كوتاه بود. دو تايي با هم رفتند جبهه.
٤٦- گفتند بچه است. عمليات نرود. گريه كرد، زياد. يك كوله پشتي دادند پر از باند و پنبه. گفتند امدادگر باشد. عمليات شروع شد. مجروح پشت مجروح. سر يكي دو ساعت همه وسايلش تمام شد. خواست برود جلو كه يك مجروح ديگر آوردند. با كمربند دستش را بست. مجروح بعدي را آوردند آستينهاي لباسش را پاره كرد و پايش را بست...
مجروح آخر را كول كرد و برگرداند عقب. توي راه همه يك جوري نگاه ميكردند. وقتي رسيد عقب ديد از لباسهايش چيزي نمانده، جز يك شُرت و نصف زيرپوش.
٤٧- داشت صبح ميشد. از ديشب كه عمليات كرده بوديم و خاكريز را گرفته بوديم داشتيم با دوستم سنگر درست ميكرديم. بسيجي نوجواني آمد و گفت: «اخوي من نگهباني ميدادم تا حالا، ميشه توي سنگر شما نماز بخونم؟» به دوستم آرام گفتم: «ببين، از اين آدمهاي فرصتطلبه. ميخواد سنگر ما رو صاحب بشه.» آرام زد به پهلويم و به نوجوان گفت: «خواهش ميكنم بفرماييد.» از سنگر آمديم بيرون و رفتيم وضو بگيريم. صداي سوت … خمپاره … سنگر … بسيجي نوجوان …
دوستم ميگفت: «هم خيلي فرصتطلب بود هم سنگر ما را صاحب شد.»
٤٨ - درست وسط ميدان مين رگبار بستند رويم. توي آن جهنم نه ميشد رفت، نه ميشد دراز كشيد. چند نفري هم شهيد شده بودند و افتاده بودند توي ميدان مين. يك دفعه کسي پايم را گرفت بلند كرد و روي سينهاش گذاشت. مجروح بود. گفت :«برو برادر! برو!» شناختمش هماني بود كه به خاطر كم سن و سالي نميگذاشتم جلو بيايد.
٤٩- مخمان تاب برداشت، از بس كه اين بچه التماس و گريه كرد. فرستادمش گردان مخابرات تا بيسيمچي بشود. وقتي برگشت بيسيمچي خودم شد. ديگر حرف نميزد. يك شب توي عمليات كه آتش دشمن زياد شد، همه پناه گرفتند و خوابيدند زمين. يك لحظه او را ديدم كه بيسيم روي كولش نيست. فكر كردم از ترس آن را انداخته زمين. زدم توي سرش و گفتم:«بچه بيسيم كو؟» با دست زير بدنش را نشان داد و گفت: «اگه من تركش بخورم يكي ديگه بيسيم رو برميداره، ولي اگر بيسيم تركش بخوره عمليات خراب ميشه.» مخم باز داشت تاب برميداشت.
٥٠- فرمانده گردان تخريب، فرمانده گردان مخابرات، فرمانده گردان اطلاعات، نشسته بودند دور هم و صحبت ميكردند. پسر بچهاي 13 – 14 ساله داخل شد و گفت:«به خدا من بچه نيستم. من اهل كوه هستم. كم نميآرم.» همه خنديدند و قبول كردند چند وقتي آنجا بماند.
٥١- گوشش را گرفته بود و پيادهاش ميكرد: «بچه اين دفعه چهارمه كه پيادهات ميكنم. گفتم نميشه. برو» گريه ميكرد، التماس ميكرد ولي فايده نداشت. يواشكي رفته بود. از پنجره، از سقف، هر دفعه هم پيدايش كرده بودند. خلاصه نگذاشتند سوار قطار بشود.
توي ايستگاه قم مأمور قطار صدايي شنيده بود، از زير قطار خم شده بود. ديده بود پسر نوجواني به ميلههاي قطار آويزان است. با لباسهاي پاره و دست و پاي روغني و خوني. ديگر دلشان نيامد برش گردانند.
٥٢- عراقيها گشته بودند، پيدايش كرده بودند. آورده بودند جلوي دوربين براي مصاحبه. قد و قوارهاش، صورت بدون مويش، صداي بچهگانهاش، همه چيز جور بود.
پرسيدند: «كي تو را به زور فرستاده جبهه؟»
گفت: «نميآوردنم. به زور آمدم، با گريه و التماس.»
گفتند: «اگر صدام آزادت كنه چي كار ميكني؟»
گفت: «ما رهبر داريم هر چي رهبرمون بگه.»
فقط همين دو تا سوال را پرسيده بودند كه يك نفر گفت:«كات»
٥٣- مسؤول برگرداندن شهدا و مجروحين بوديم. ديدم دو نفر، شهيدي را ميبرند عقب. فكر كردم ترسيدهاند. جنازه را بهانه كردهاند. سن و سالشان كم بود. گفتم: «كجا؟ ما ميبريمش.»
يكي گفت: «نميشه خودمون بايد ببريم.» گفتم: «پس ما اينجا چه كارهايم؟» كسي كه جلوتر بود آرام گفت: «برادر ايشونه» و با ابروها به پسر ديگر اشاره كرد. پيش خودم فكر كردم حتي اگر بهانه ميآورند هم، بهانه خوبي ميآورند. گذاشتم رفتند. دو سه ساعت بعد ديدم پسر پشت خاكريز تيراندازي ميكند.
٥٤- تازه آمده بود پيش ما. نصف شب رفته بود جاي پرتي داشت سنگر ميكَند. يكي دو تا از بچهها را صدا كردم و گفتم: «بيچاره اينقدر بچهاس كه نرسيده، ترسيده و داره سنگر درست ميكنه.» يكي دو ساعت بعد كه كارش تمام شد، كارش شروع شد. صداي دعا ميآمد و استغاثه. براي خودش قبر كنده بود نه سنگر.
٥٥- شمردم. يك، دو، سه... سيزده، چهارده. چهارده تا تير خورده بود. چهار تا انگشتش را هم كرده بود توي حلقش محكم گاز گرفته بود تا سر و صدا نكند. همه بدنش خوني بود. انگشتهايش هم.
٥٦- فرمانده گروهانمان جمعمان كرد و گفت :«امشب بايد با روحيه بريد خط. چه پيشنهادي داريد؟» هيچ كس چيزي نگفت.
همهمان را نشاند و پاهايمان را دراز كرد. شروع كرد به اتل متل توتوله خواندن. آنقدر خنديديم كه اشكمان درآمد و پهلوهامان هم درد گرفت. وسط همين خندهها هم شروع كرد روضه امام حسين خواندن. اشكمان كه سرازير بود فقط خنده شد گريه. آن شب خط، خيلي زود شكست.
٥٧- مهمات ميبردم. چند نفر توي جاده دست تكان دادند سوارشان كردم. گفتم: «شما كه هنوز دهنتان بوي شير ميدهد. نميترسيد از جنگ؟» خنديدند و به جاي كرايه، صلوات فرستادند و آمدند بالا كنار مهمات نشستند.
جلوتر گفتند با چراغ خاموش برو. عراقيها روي جاده ديد دارند،بد جوري ميزنند.
چراغ خاموش يعني ته دره. يعني خط بدون مهمات. يكي گفت:«حاجي ناراحت نباش.» چفيه سفيد رنگش را انداخت روي دوشش. جلوي ماشين ميدويد كه من ببينمش تا بدون چراغ برويم. خمپارهاي آمد و او رفت. يكي ديگرشان آمد جلوي ماشين دويد. خمپارهاي آمد. او هم رفت. وقتي رسيديم خط همهشان پشت ماشين كنار مهمات خوابيده بودند. با لبخند و چشمهاي باز.
٥٨- فرمانده سرشان داد ميزد. شانزده، هفده ساله بودند. دو نفري رفته بودند يك كيلومتر جلوتر درگير شده بودند، ناامن كرده بودند ولي موقع برگشتن نتوانسته بودند اسلحههاشان را بياورند. فرمانده سرشان داد ميزد. ميگفت: «شما كه لياقت نداشتيد، نبايد ميرفتيد.» بقيه ولي تحسينشان ميكردند. مخصوصاً جرأتشان را.
شب كه شد غيبشان زد نزديك سحر ديديم دو نفر ميآيند سمت خاكريز. از سر و كولشان هم انواع و اقسام اسلحه آويزان است. شانزده، هفده ساله به نظر ميرسيدند.
٥٩- بلند قد و هيكلي. هميشه وقتي به او ميرسيدم، ميگفتم: «تو با اين هيكلت خيلي تابلويي، آخرش هم سيبل ميشي!» گذشت تا عمليات فاو. از رودخانه كه گذشتيم خورديم به سيم خاردارهاي حلقوي. دشمن آتش ميريخت. نزديك بود قتل عام بشويم كه ديدم ستون حركت كرد. جلوتر كه رفتيم ديدم يك نفر خودش را انداخته روي سيم خاردار. بلند قد و هيكلي. از عمليات كه برگشتيم روي همان سيم خاردارها تابلو شده بود. مثل يك سيبل سوراخ سوراخ.
٦٠- رفتيم براي آموزش. لباس كه ميدادند، گفتم كوچك باشد. كوچكترين سايز را دادند. آستينهايش آويزان بود. گفتم: «اشكال نداره تا ميزنم بالا.» پوتين هم همينطور، كوچكترين سايز، گشاد بود. گفتم: «جلوش پنبه ميگذارم.» مسؤول تداركات خنديد و گفت: «مترسك! نري بگي فلاني خر بود نفهميدها! تو زياد باشي ١٣ سالته نه ١٨ سال!»
٦١- گفتند بچه است. عمليات نرود. گريه كرد، زياد. يك كوله پشتي دادند پر از باند و پنبه. گفتند امدادگر باشد. عمليات شروع شد. مجروح پشت مجروح. سر يكي دو ساعت همه وسايلش تمام شد. خواست برود جلو كه يك مجروح ديگر آوردند. با كمربند دستش را بست. مجروح بعدي را آوردند آستينهاي لباسش را پاره كرد و پايش را بست...
مجروح آخر را كول كرد و برگرداند عقب. توي راه همه يك جوري نگاهش ميكردند. وقتي رسيد عقب ديد از لباسهايش، جز يك شُرت و نصف زيرپوش چيزي نمانده.
٦٢- داشت صبح ميشد. از ديشب كه عمليات شده بود و خاكريز را گرفته بوديم، با دوستم سنگر درست ميكرديم. بسيجي نوجواني آمد و گفت: «اخوي من تا حالا نگهباني ميدادم، ميشه توي سنگر شما نماز بخونم؟» به دوستم آرام گفتم: «ببين، از اين آدمهاي فرصتطلبه. ميخواد سنگر ما رو صاحب بشه.» آرام زد به پهلويم و به نوجوان گفت: «خواهش ميكنم بفرماييد.» از سنگر آمديم بيرون و رفتيم وضو بگيريم. صداي سوت… خمپاره… سنگر… بسيجي نوجوان…
دوستم ميگفت: «هم خيلي فرصتطلب بود هم سنگر ما را صاحب شد.»
٦٣- درست وسط ميدان مين رگبار بستند رويم. توي آن جهنم نه ميشد رفت، نه ميشد دراز كشيد. چند نفر شهيد هم افتاده بودند توي ميدان مين. يك دفعه کسي پايم را گرفت بلند كرد و روي سينهاش گذاشت. مجروح بود. گفت :«برو برادر! برو!» شناختمش هماني بود كه به خاطر كم سن و سالي نميگذاشتم جلو بيايد.
٦٤- مخمان تاب برداشت، از بس كه اين بچه التماس و گريه كرد. فرستادمش گردان مخابرات تا بيسيمچي بشود. وقتي برگشت بيسيمچي خودم شد. ديگر حرف نميزد. يك شب توي عمليات كه آتش دشمن زياد شد، همه پناه گرفتند و خوابيدند زمين. يك لحظه او را ديدم كه بيسيم روي كولش نيست. فكر كردم از ترس آنرا انداخته زمين. زدم توي سرش و گفتم: «بچه بيسيم كو؟» با دست زير بدنش را نشان داد و گفت: «اگه من تركش بخورم يكي ديگه بيسيم رو برميداره، ولي اگر بيسيم تركش بخوره عمليات خراب ميشه.» مخم باز داشت تاب برميداشت.
٦٥- فرمانده گردان تخريب، فرمانده گردان مخابرات، فرمانده گردان اطلاعات، نشسته بودند دور هم و صحبت ميكردند. پسر بچهاي 13 – 14 ساله داخل شد و گفت:«به خدا من بچه نيستم. من اهل كوه هستم. كم نميآرم.» همه خنديدند و قبول كردند چند وقتي آنجا بماند.
فرمانده گردان تخريب، فرمانده گردان مخابرات و فرمانده گردان اطلاعات، نشسته بودند دور هم و دعوا ميكردند. سر نيرويي فرز و تيز و شجاع كه اهل كوه بود.
٦٦- بيسيمچي ِ خمپاره 120 بود. تازه كنكورش را داده و آمده بود. دو شب نخوابيده بود. مأمور بودند تا صبح آتش بريزند. نگهبانش هم از فوت و فن بيسيم چيزي نميدانست كه او را جاي خودش بگذارد و بخوابد.
صبح كه از خواب بلند شد، نگهبانش گفت اگر توي خواب حرف نميزدي، نميدانستم تا صبح چه خاكي سرم بريزم.
٦٧- فرمانده جلوي پسر را گرفته بود و نميگذاشت سوار قايق بشود. پسر هم گريه و زاري ميكرد.
يك نفر به فرمانده گفت گناه دارد بگذار بيايد. فرمانده گفت بچه است. اگر بترسد، داد و فرياد كند، همه چيز لو ميرود. پسر گريهاش قطع شد. نارنجكي از جيبش درآورد و ضامن را كشيد: «به خدا اگر منو نبريد اين نارنجك رو ميندازنم كه شما هم نتونيد بريد.» فرمانده دستپاچه شد. گفت: «باشه باشه! نارنجك رو سفت بگير، ضامنشو جا بزن، سوار شو.» بعد زير لب گفت: «اين ديگه كيه!»
٦٨- پسرك تازه آمده بود چادر. اول كمي به قد و قوارهاش خنديديم. كمي ناراحت شد. گفت: «شما كم سن و سالها را از خودتون حساب نميكنيد؟» شب كه دور هم جمع شديم، گفتيم: «ما براي تازه واردها جشن ميگيريم تا از خودمون بشن.» خيلي خوشحال شد. همين كه قبول كرد، پتو را انداختيم سرش و بعد مشت و لگد. تمام كه شد گفتيم: «اسم اين جشن، جشن پتوست.» گفت: «عيبي نداره، حالا از شما شدم يا نه؟»
٦٩- توي بحبوحه عمليات يك دفعه تيربار ژ-3 از كار افتاد. گفتيم: «چي شد؟» پسر گفت: «شليك نميكنه نميدونم چرا؟» وارسي كرديم ديديم تيربار سالم است. يك دفعه ديديم انگشت سبابه پسر قطع شده. تير خورده بود و نفهميده بود. با انگشت ديگرش شروع كرد.
بعد از عمليات ناراحت بود. با انگشت باندپيچي شده. خواستيم دلداري بدهيم. گفتيم: «بابا بچهها شهيد ميشن. يك بند انگشت كه اين حرفها رو نداره!» گفت: «ناراحت انگشتم نيستم. آخه ديگه نميشه راحت تيراندازي كرد. ناراحت اونم.»
٧٠- توي عمليات بعد از اينكه قلهها را تصرف كرديم، داخل سنگري شديم كه كمي استراحت كنيم. متوجه زنبوري شديم كه توي سنگر پرواز ميكرد. آنقدر كه از زنبور ميترسيديم از خمپاره و توپ نميترسيديم. چفيههامان را درآورديم و شروع كرديم تكان دادن توي هوا تا زنبور بيرون رفت. كمي هم دنبالش رفتيم كه برنگردد. يك دفعه سوت خمپاره و… سنگر رفت هوا. از آن به بعد ارادت خاصي به زنبورها پيدا كرديم.
٧١- چپ ميرفت ميگفت سيد، راست ميرفت ميگفت سيد. اعصابم را خراب كرده بود. يقهاش را چسبيدم و گفتم: «پسرجون چرا اينقدر به من ميگي سيد؟ من كه سيد نيستم.» گفت: «مگه رمز عمليات يا زهرا نيست.» دستم شل شد و افتاد.
بعد از عمليات فهميدم آن پسر شهيد شده. در حالي كه سيد بود شهيد شد.
٧٢-عمليات نصر 2، سنگر كمين، شب، صداي پا. داشتم به فرمانده گردان ميگفتم كه صاحب صداي پا آمد داخل سنگر. غولي بود. كلتش را گرفت سمت من. از ترس بلند داد زدم «الله اكبر» كه كلتش را انداخت. زود برش داشتم و اسيرش كردم. كنار هم كه ميايستاديم تا سينهاش هم نبودم.
٧٣- چند تا بچه داده بودند به من كه كار عقب بردن شهدا و مجروحين را انجام بدهيم. هميشه سرم غر ميزدند كه ما اينجا را دوست نداريم. بقيه ميروند ميجنگند و شهيد ميشوند. آن وقت ما با خيال راحت بايد جنازه آنها را عقب بياوريم.
يكبار يكيشان مجروحي را كول گرفته بود و عقب ميآورد كه خمپارهاي خورد كنارشان. پسر شهيد شد ولي مجروح آسيبي نديد. از آن به بعد ديگر غر نميزدند.
74- گفتم: «بچه الان چه وقت نماز خواندنه؟» گفت: «از كجا معلوم ديگه وقت كنم.» توي آن هيري بيري شروع كرد به نماز خواندن. السلام عليكم و رحمهالله و بركاته را كه گفت، يك خمپاره آمد و بردش مهماني.
75- داشت با آبِ قمقهاش وضو ميگرفت براي نماز صبح. گفتم: «بيتجربهاي. لازم ميشه. شايد يكي دو روز بيآب باشيم.» گفت: «لازمم نميشه. مسافرم.»
عمليات كه تمام شد ديدمش، رفته بود مسافرت.
76- ميگفتند: «چرا برنميگردي عقب با اين همه تركش؟» ميگفت: «آدم براي اين خردهريزها كه برنميگرده. تركش بايد اندازه ليوان باشه تا آدم خجالت نكشه بره عقب.» آخر سر هم با يكي از همين تركشهاي ليواني رفت. عقب نه، بهشت.
77- گوشش را گرفته بود و پيادهاش ميكرد و ميگفت: «بچه اين دفعه چهارمه كه پيادهات ميكنم. گفتم نميشه. برو» گريه ميكرد، التماس ميكرد ولي فايده نداشت. يواشكي رفته بود. از پنجره، از سقف، هر دفعه هم پيدايش كرده بودند. خلاصه نگذاشتند سوار قطار بشود.
***
توي ايستگاه قم مأمور قطار صدايي شنيده بود، از زير قطار خم شده بود. ديده بود پسر نوجواني به ميلههاي قطار آويزان است. با لباسهاي پاره و دست و پاي روغني و خوني. ديگر دلشان نيامد برش گردانند.
78- عراقيها گشته بودند، پيدايش كرده بودند. آورده بودند جلوي دوربين براي مصاحبه. قد و قوارهاش، صورت بدون مويش، صداي بچهگانهاش، همه چيز جور بود.
پرسيدند: «كي تو را به زور فرستاده جبهه؟»
گفت: «نميآوردنم. به زور آمدم، با گريه و التماس.»
گفتند: «اگر صدام آزادت كنه چي كار ميكني؟»
گفت: «ما رهبر داريم هر چي رهبرمون بگه.»
فقط همين دو تا سوال را پرسيده بودند كه يك نفر گفت: «كات»
79- مسؤول برگرداندن شهدا و مجروحين بوديم. ديدم دو نفر، شهيدي را ميبرند عقب. فكر كردم ترسيدهاند. جنازه را بهانه كردهاند. سن و سالشان كم بود. گفتم: «كجا؟ ما ميبريمش.»
يكي گفت: «نميشه خودمون بايد ببريم.» گفتم: «پس ما اينجا چي كارهايم؟» كسي كه جلوتر بود آرام گفت: «برادر ايشونه» و با ابروها به پسر ديگر اشاره كرد. پيش خودم فكر كردم حتي اگر بهانه ميآورند هم، بهانه خوبي ميآورند. گذاشتم رفتند. دو سه ساعت بعد ديدم پسر پشت خاكريز تيراندازي ميكند.
80- تازه آمده بود پيش ما. رفته بود جاي پرتي داشت سنگر ميكَند؛ آنهم نصف شب. يكي دو تا از بچهها را صدا كردم و گفتم: «بيچاره اينقدر بچهاس كه ترسيده، ترسيده و داره سنگر درست ميكنه.» يكي دو ساعت بعد كه كارش تمام شد، كارش شروع شد. صداي دعا ميآمد و استغاثه. براي خودش قبر كنده بود نه سنگر.
81- شمردم. يك، دو، سه... سيزده، چهارده. چهارده تا تير خورده بود. چهار تا انگشتش را هم كرده بود توي حلقش محكم گاز گرفته بود تا سر و صدا نكند. همه بدنش خوني بود. انگشتهايش هم.
82- فرمانده گروهانمان جمعمان كرد و گفت: «امشب بايد با روحيه بريد خط. چه پيشنهادي داريد؟» هيچكس چيزي نگفت.
همهمان را نشاند و پاهايمان را دراز كرد. شروع كرد به اتل متل توتوله خواندن. آنقدر خنديديم كه اشكمان درآمد و پهلوهامان هم درد گرفت. وسط همين خندهها هم شروع كرد روضه امام حسين خواندن. اشكمان كه سرازير بود فقط خنده شد گريه. آن شب خط، خيلي زود شكست.
83- مهمات ميبردم. چند نفر توي جاده دست تكان دادند سوارشان كردم. گفتم: «شما كه هنوز دهنتان بوي شير ميدهد. نميترسيد از جنگ؟» خنديدند و به جاي كرايه، صلوات فرستادند و آمدند بالا كنار مهمات نشستند.
جلوتر گفتند با چراغ خاموش برو. عراقيها روي جاده ديد دارند، بد جوري ميزنند.
چراغ خاموش يعني ته دره. يعني خط بدون مهمات. يكي گفت:« حاجي ناراحت نباش.» چفيه سفيد رنگش را انداخت روي دوشش. جلوي ماشين ميدويد كه من ببينمش تا بدون چراغ برويم. خمپارهاي آمد و او رفت. يكي ديگرشان آمد جلوي ماشين دويد. خمپارهاي آمد. او هم رفت. وقتي رسيديم خط همهشان پشت ماشين كنار مهمات خوابيده بودند. با لبخند و چشمهاي باز.
84- فرمانده سرشان داد ميزد. شانزده، هفده ساله بودند. دو نفري رفته بودند يك كيلومتر جلوتر درگير شده بودند، ناامن كرده بودند ولي موقع برگشتن نتوانسته بودند اسلحههاشان را بياورند. فرمانده سرشان داد ميزد. ميگفت: «شما كه لياقت نداشتيد، نبايد ميرفتيد.» بقيه ولي تحسينشان ميكردند. جرأتشان را مخصوصاً.
شب كه شد غيبشان زد نزديك سحر ديديم دو نفر ميآيند سمت خاكريز. از سر و كولشان هم انواع و اقسام اسلحه آويزان است. شانزده، هفده ساله به نظر ميرسيدند.
85- بلند قد و هيكلي. هميشه وقتي به او ميرسيدم، ميگفتم: «تو با اين هيكلت خيلي تابلويي، آخرش هم سيبل ميشي!» گذشت تا عمليات فاو. از رودخانه كه گذشتيم خورديم به سيم خاردارهاي حلقوي. دشمن آتش ميريخت. نزديك بود قتل عام بشويم كه ديدم ستون حركت كرد. جلوتر كه رفتيم ديدم يك نفر خودش را انداخته روي سيم خاردار. بلند قد و هيكلي. از عمليات كه برگشتيم روي همان سيم خاردارها تابلو شده بود. مثل يك سيبل سوراخ سوراخ.
86- رفتيم براي آموزش. لباس كه ميدادند، گفتم كوچك باشد. كوچكترين سايز را دادند. آستينهايش آويزان بود. گفتم: «اشكال نداره تا ميزنم بالا» پوتين هم همينطور، كوچكترين سايز، گشاد بود. گفتم «جلوش پنبه ميگذارم» مسؤول تداركات خنديد و گفت: «مترسك! نري بگي فلاني خر بود نفهميدها! تو زياد باشي 13 سالته نه 18 سال!»
87- وصيتنامهاش را باز كردم. چشمهايم را پاك كردم. نوشته بود: «پدر و مادر عزيزم من زكات فرزندان شما بودم كه با طيب خاطر پرداختيد. حالا به فكر خمس باشيد.»
88- پايش قطع شده بود. خواستم ببندم كه گفت :«برو سراغ بقيه زخميها.» گوش ندادم. همان پاي قطع شدهاش را برداشت و كوبيد توي سرم. گفت: «اگر بيايي جلو با همين ميزنمت.» رفتم سراغ بقيه. صبح كه شد ديدم پايش توي دستش است، چشمش به آسمان. چشمهايش را با دستم بستم.
89- بالاي سرش كه رسيدم هراسان شد. گفتم: «نترس! امدادگر هستم.» گفت: «من خوبم برو به بقيه برس». اصرار كردم. گفت: «تا تو هستي نميياد.» گفتم: «كي؟» گفت: «برو من موندني نيستم. برو تا بياد.» خلاصه آنقدر گفت كه بلند شدم. بعداً فهميديم زخميها منتظر حضرت حجت ميمانند.
90- فرمانده روز اول نارنجكي را انداخت بين جمعيت كه بعضي ترسيدند. ضامنش را نكشيده بود. بعد به آنها گفت:« بچه ننهها برگرديد عقب پيش ننهتان. شما به درد جنگ نميخوريد.»
يك بار كه فرمانده رفته بود توالتِ ريا، يكي از همين بچه ننهها رفته بود دو تا سنگ آورد، انداخت روي سقف توالت كه فلزي بود و صداي زيادي درست شد. فرمانده آمد بيرون. به يك دستش شلوار بود و دست ديگرش را گرفته بود پشت سرش.
يك نفر روي خاكريز نشسته بود. ميگفت: «برگرديد عقب پيش ننهتان. شما به درد جنگ نميخوريد» و ميخنديد.
92- خيلي شوخ بود. هر وقت بود خنده هم بود. هر جايي بود در هر حالتي دست بردار نبود. خمپاره كه منفجر شد تركش كه خورد گفت: «بچهها ناراحت نباشيد، من ميروم عقب، امام تنها نباشد.» امدادگرها كه ميگذاشتندش روي برانكارد، از خنده رودهبر شده بودند.
93- امدادگر بوديم. توي هيري بيري گلوله و خمپاره و منور برانكارد آورديم، مجروحي را ببريم. هيكلي بود، خيلي. برانكارد را كه باز كرديم رويش نوشته بود «حداكثر ظرفيت 50 كيلو» هم ما خندهمان گرفت هم مجروح. امان از بچههاي تبليغات. برانكارد ما را هم بينصيب نگذاشته بودند.
94- گفتم: «كجا برادر؟»
گفت: «با برادر فلاني كار دارم.»
گفتم: «لطفاً سلاحتون را تحويل بهيد»
گفت: «الله اكبر!»
گفتم: «يعني چي؟»
گفت: «ما مسلح به الله اكبريم.» بعد هم زير زيركي خنديد.
٩٥- رفته بودند شناسايي. شب قبل ابرها كنار رفته بودند. ماه همه جا را روشن كرده بود. مجبور شده بودند بمانند. وقتي برگشتند خيلي گرسنه بودند. افتاده بودند توي سفره و ميخوردند. يكي از بچهها كه قد كوچكي هم داشت جلو آمد و خيلي عادي گفت: «دوستان اگر تركيديد، ما رو هم شفاعت كنيد.» بقيه هم ميخنديدند. هم به حرف او هم به خوردن بچههاي اطلاعات.
٩٦- آماده ميشدند توي سنگر بخوابند. يكيشان گفت: «برادر براي نماز شب بلند شدي، نميخواد ما رو دعا كني. فقط دست و پامونو لگد نكن.» و او جواب داد: «كي من؟ من اگر بلند بشم، فقط براي آب خوردنه.»
يك نفر سرش را از زير پتو درآورد و گفت: «دوستان توجه كنند، ايشون نماز شب هم آب ميكشيده ما خبر نداشتيم.» وهمه خنديدند.
٩٧- يك سيلي محكم. دستش را گرفت به گونهاش. گفتم: «قلدر شدي. بچههاي مدرسه رو ميزني! دفعه چندمته؟ چند دفعه بهت گفتم اينجا اداي اوباش رو در نيار. اگر خيلي زور داري برو جبهه خودتو نشون بده.»
خيلي بد ضايعش كردم. آنهم جلوي جمع. فردا نيامد مدرسه. پس فردا هم. سراغش را گرفتم، گفتند رفته جبهه.
٩٨- گفتم: «از دوران اسارت خاطرهاي بگو.»
گفت: «آتش وينستون از بقيه داغتر بود.»
٩٩- همه را صف كرده بودند كه قبل از اعزام واكسن بزنند. خودش را به هر كاري زد كه واكسن نزند. ميگفت من قبلاً جبهه بودم احتياج به واكسن ندارم. چند بار هم خواست يواشكي از صف رد بشود. اما نگذاشتند. نوبتش كه شد، آستينش را كه بالا زدند، ديدند دستش مصنوعي است. برش گرداندند.
١٠٠- رفته بوديم ميدان تير. هر چه تير ميزدم به هدف نميخورد. اطرافش هم نميخورد. دو سه نفر آمدند گفتند اشكال نداره شما برو جلوتر بزن. رفتم جلو. نخورد. باز هم جلوتر، نخورد... اسلحه را گرفتم رو به ديوار نميخورد. خشاب را در آوردم. نامردها تير مشقي گذاشته بودند. گلوله بدون مرمي. ايستاده بودند و ميخنديدند.
١٠١- ديدم نشسته كنار جاده و كتابي ميخواند. گفتم: «بچه اينجا چي كار ميكني؟» گفت: «گردانم رو گم كردم.» گفتم: «اون چيه توي دستت؟» نشان داد، كتاب انگليسي دوم دبيرستان بود. گفتم: «توي اين وضعيت جاي زبان خوندنه.» گفت:«از بيكاري بهتره.» سوارش كردم رساندمش به گردانش.
١٠٢- فرمانده نميگذاشت بيايد. ميگفت كوچك است. ميگفت ميترسد و بقيه را لو ميدهد. پسر گريه و زاري كرد، بقيه هم پا درمياني كردند. فرمانده گفت: «من مسؤوليت قبول نميكنم. يكي مسؤوليتش را قبول كنه.»
***
پسر، فرمانده زخمي را گرفته بود روي دوشش. ميگفت: «نترس.» ميگفت: «ميرسانمت.» ميگفت: «گريه زاري نكن، لو ميرويم.» ميگفت: «من مسؤولم شما را برسانم عقب، چاكرت هم هستم.»
١٠٣- يك موقعيتي را داده بودند به ما دو تا. هر دو آرپيچي داشتيم. او ميزد من كمك بودم، من ميزدم او كمك بود و يك بار نوبت من بود. حال نداشتم بلند شوم. فهميد، قبضه را آماده كرد، بلند شد، شليك كرد. نشست. با يك خال هندي روي پيشانياش.
١٠٤- توي مدرسه صدايش ميزديم «حسين عشقي» يادم نيست چرا. با هم رفتيم جبهه. با هم رفتيم تخريب. يك بار كه رفته بوديم براي شناسايي و معبر زدن، رفت روي مين. بدون حسين برگشتم. توي دفترچه خاطراتم نوشتم «حسين عشقي به عشقش رسيد.»
١٠٥- وقتي آمده بود جبهه سالم و سرحال بود. رفت تخريب. پايش كه رفت روي مين برگشت عقب. بار دوم كه آمد جبهه، تك تير انداز شد با يك پا. خمپاره كه خورد به سنگرش، آن يكي پايش هم كه معيوب شد، برگشت عقب. بار سوم كه آمد، رفت توي آشپزخانه براي سيب زميني پوست كندن.
آشپزخانه را كه هواپيماها بمباران كردند، تنش كه پر از تركش شد، رفت عقب درسش را خواند.